![]() |
![]() |
![]() |
Wednesday, December 05, 2007
![]() کوشیار پارسی پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزهی فصلها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخهها جدا میشوند، آذین ِ فکرهای پاییزیم هستند. پاییز در آمستردام. بیست سال زیبا در جنوب زندگی کردهام. توی روستا. آدمها یکدیگر را میشناختند و با روی خوش به هم سلام میکردند. سگشان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو میرفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم. تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب. یازده ماه است که در آمستردام زندگی میکنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی میدهد. جایی که آدمها گشاده رو ترند. باهوشتر. زیباتر. جایی که آدمها در راهاند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه میرفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همانگونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با اینهمه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم. تو اتاقم نشستهام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانهی بلیط. راستش سیاه سوار میشوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه میکنم، انگار بی خبر بودهام. لهجهام هم کمک میکند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز. *** روز دوازدهم با یکی از دوستهام در خیابانهای ماستریخت راه میرفتیم. باران میبارید و چتری که بالا سرمان گرفته بودیم، آن قدر بزرگ نبود که دوتاییمان خشک بمانیم. فاجعه نبود، چون از باران خوشمان میآمد. جانمان را بیدار نگه میداشت. این جوری حواسمان جمع میماند. اسم دوستم فرزاد بود و هنوز زنده است. شنیدهام که به جست و جوی بخت رفته است به مراکش. در کوهستان. آدمها هنوز هم بخت را در کوه میجویند. دلم نمیخواهد کوه باشم. در آن روز دوازدهم نظری در بارهی کوه نداشتم. اما دربارهی کوه بودن چرا. نه دربارهی موضوعی چون بخت و این حرفها. بلند خواهم خندید و سعی خواهم کرد سئوال را عوض کنم. زمانی کسی گفت: "ما سئوالی میکنیم که به خودمان ربط دارد." قبول دارم. و حرفم این است: "سئوال تخمی، جواب تخمیتر." حقیقت ِ ناب تر از حقیقت ِ شاهد ِ صداقت وجود ندارد. فرزاد زشت بود: آبله رو. چون تاولها و جوشها را زیادی خارانده بود، خالهای بسیار، عینکی که انگار چشم بسته انتخاب شده بود و به رنگ موهاش نمیخورد و ابروهای پرپشتاش را خنده دارتر میکرد. بیچاره فرزاد، محل نمیگذاشت. به خصوص اگر کنار من راه میرفت. دو نفر زیر یک چتر. خوب بود که به ظاهرش توجه چندان نداشت. از این رو قویتر بود، و به همین دلیل سادهلوحتر. فکر میکرد خوش بر و رو است. دختر زیبایی برای یکی از ما عشوهای آمد. فرزاد فوری پرسید:"حسودیت شد؟" من سکوت کردم. شاید پرسشی بود که پاسخ در خود داشت. برای هردومان بهتر بود که چنین باشد. در ماستریخت راه میرفتیم، چون در پارک با کسی قرار گذاشته بودم. حالا بگویم من کی هستم و نقش فرزاد در زندگی من چیست. من یحیا منصوری هستم، سی و پنج ساله، بدون تحصیلات و شغل. هنوز در خانهی پدر و مادر زندگی میکنم. نقش فرزاد در زندگی من، تایید کردن است. آلمانیها کلمهی زیبایی برای این امر مهم دارند: Bestättigen. او خوبی مرا تایید میکند. تایید اعتماد به خودم و بی اعتمادی به بشریت؛ در زندگی. فرزاد دوست من است. پارک ماستریخت، اندکی بیش از ده دقیقه فاصله دارد از مرکز شهر. اول باید از پل گذشت. پل رودخانهی ماس. بعد میپیچی به راست. از کنار توپهایی که تکیه دادهاند به دیوار بلند، میگذری. پیش میروی تا برسی به قفسهایی با پرندگانی که چندان جلب توجه نمیکنند – مرغ و خروس و تاووس – و بعد از جلوی نیمکتهای داخل پارک میگذری تا برسی به نیمکتی با خرس. کمی بلندتر از نیمکتهای دیگر. نیمکتی خوششکل. من نشسته بودم و فرزاد عصبی پا به پا میکرد. به راه نگاه میکرد و به صدای بلند از خودش میپرسید آدمی که منتظرش هستیم از کدام سو خواهد آمد. ازش خواستم بنشیند رو نیمکت، اما به من محل نگذاشت. باران تندی میبارید، اما من چتر داشتم؛ چون داشتم میخواندم. زیاد میخواندم. کتابهای نویسندگان مشهور را. برای همین میخواندم. اول به خاطر شهرت نویسندهشان، بعد به این دلیل که خوب بودند. وقت گپ و گفت با دوستان از نویسندگان حرفی نمیزنیم. برای همین میخواندم. این یکی که میخواندم، چندان شناخته نبود. شاید ده سال دیگر... فرزاد یکباره پرسید:"خودشه؟ خودشه اون؟" از دور مردی داشت میآمد. با گامهای بلند و سنگین. پای راست را بلند میکرد و میگذاشت زمین، پای چپ را اندکی میکشید. راه رفتنی وحشتناک. گفتم:"میتونه خودش باشه. خیلی وحشتناکه اگه اون باشه." فرزاد با تعجب آمیخته به خشم نگاهام کرد و پرسید:"نمیشناسیش؟" این فرزاد با سئوالهاش. سئوالهای بیهوده. گفتم:" فرزاد، سئوال یعنی که خاطر جمع نیستیم." سرش را انداخت پایین و آمد رو نیمکت نشست. زیر چتر. گفتم:"ببین چه خیس شدی." سرخ شد و پرسید که چه میخوانم. مردی که لنگ میزد از کنارمان گذشت، بی اعتنا و من خوشحال شدم که او همانی نبوده که باش قرار داشتیم. کلی از جذابیت دیدار از بین میرفت. جذابیتی که لازم بود. بیتردید برای من. در حالیکه باران بند آمده و خورشید از لای ابر رشتهی امور را به دست گرفته بود، من و فرزاد ساکت رو نیمکت نشسته بودیم. پارک خلوت بود، اما حالا که خورشید داشت میتابید، میتوانست شلوغ بشود. داشتم عصبی میشدم و این روی فرزاد هم تاثیر داشت. پرسید:"راستی من واسه چی باس میاومدم؟" به شمارهی صفحهی کتاب نگاه کردم و بستم و گذاشتم کنار دستم. به فرزاد نگاه کردم و گفتم:"چیکار داریم اینجا؟ خودم هم خوب نمیدونم... قضیه مفصله. به من اعتماد داری؟" فرزاد سر تکان داد. "اگه به من اعتماد داری، اتفاق بدی نمیافته، قول میدم بهت." فرزاد سر تکان داد. این بار قانعکنندهتر. زیباتر. زیبا بود آخر. صدای سرفه آمد و مردی ریزاندام ایستاده بود کنارمان. بلندتر از یک متر و شصت و پنج نبود. کت خاکستری و شلوار سیاه. با یک جفت کفش قهوهای رنگ که سلیقهش را کامل میکرد. موهاش صاف رفته بود عقب سر، که میتوانست کار باران باشد. خط ریش بلندی داشت و اندکی مو در زیر چانه. برای آنکه نشان دهد به رغم اندام غمانگیزش، بزرگسال است. دوباره سرفه کرد و من و فرزاد از جا بلند شدیم. خودمان را معرفی کردم و امیدوار بودم که حالت عصبیام دیده نشود. در آن صورت موقعیت خود را به عنوان مشاور از دست میدهی. اسم مرد کوچک فرجام بود. متفکرانه فرزاد را نگاه کرد و پرسید:"همینه؟" سرخ شدم، چون صریح پرسیده بود و متوجه شدم فرزاد با تعجب نگاهام میکند. پرسید:"منو میگه؟" فرجام سکوت کرد. جواب دادم:"متاسفانه تو رو میگه." شاید امیدوار بودم پا به فرار بگذارد، شاید باید وادارش میکردم. اما کاری نکردم. خودش هم تکان نخورد از جا. فرجام دست فرزاد را گرفت و راه افتاد و دور شد. وقتی پشت سرشان بلند گفتم:"همهش واسه یه ساله"، فرزاد سر نگرداند. فرجام برگشت و گفت:"تا فردا." روز نهم سپتامبر: چون خوابم نمیبرد، رفتم پایین تا شیرشکلات درست کنم. ساعت دو نیمه شب بود و سعی کردم بیصدا کار کنم تا پدر و مادرم بیدار نشوند. شب، بی صداست و هر صدایی میپیچد. چراغ روشن نکردم و رو صندلی راحتی پدر نشستم. آنجا میتوانستم فکر کنم. ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد. برداشتم. - یحیا منصوری. - تو یحیا هستی؟ - آره. - دلیل داره که این وقت شب زنگ میزنم. - اما خیلی دیره. - با خودم گفتم: آدمی مث یحیا باس حالا بیدار باشه. - حق داری. دلیل تلفن چیه حالا؟ - میخوام یه قراری بات بذارم. - به گوشم... بعد قرار و مدارمان را گذاشتیم. مرد، که ناماش را نمیدانستم، گفت:"پس روز سیزدهم، ساعت چهار، رو نیمکت خرس تو پارک ماستریخت میبینمت." - چرا اون نیمکت؟ جواب داد:"خرسه سنگییه." گوشی را گذاشت و صدای بوق آمد. رو صندلی راحتی پدر خوابم برد. *** روز سیزدهم شد و من با نازیلا داشتم در خیابانهای ماستریخت راه میرفتم. دستکش کِرِم رنگ به دست داشت که با رنگ شال و بارانیش جور بود. دوست دختر من بود و بیست و دو ساله. در دانشگاه بروکسل روانپزشکی میخواند و گاهی به ماستریخت میآمد. با شور عشقبازی میکردیم و گاهی نیز سرد و از سر انجام وظیفه. چه چیزی بهتر از لذت بردن بی اعتنا به منطق و فلسفهبافی. روز دهم سپتامبر به نازیلا زنگ زدم و ازش خواستم که روز سیزدهم بیاید. براش مشکل بود. امتحان داشت. پس از کمی جر و بحث قبول کرد امتحان را بگذارد برای بعد. پرسید:"اما چی شده که اینقده مهمه؟" جواب من همان دگم قدیمی بود که اگر دوستام دارد، بهتر است اعتماد کند. نتیجه همیشه خوب است. در سپردن فرزاد به فرجام چندان مشکلی نداشتم. برای یک سال بود. یک سال در زندگی انسان مگر چیست؟ یک دم است. نسیمی که برگی را بر درختی نخواهد لرزاند. نازیلا جلوی ویترین همهی فروشگاهها میایستاد و با خیال راحت تماشا میکرد. گاهی میگفت:"این کفشا قشنگن. لازم ندارم، اما بد نیس برم امتحان کنم." بدون اینکه منتظر جواب بماند، میرفت تو تا کفش را امتحان کند. تو فروشگاه کفش دیگری میدید که دلش میخواست آن را هم امتحان کند. فکر میکرد به خرید آمدهایم. خبر نداشت از قرار ساعت چهار، کنار نیمکت با خرس سنگی. بعد از پنجمین فروشگاه کفش، جوری که متوجه شود به ساعت نگاه کردم و او پرسید:"جایی باس بری مگه؟" بهش گفتم کجا باید برویم. سر تکان داد و گفت:"یه روز اونجا یه ساعت تموم همدیگه رو بوسیدیم. یادت مییاد که؟" معلوم بود که یادم میآمد. نازیلا دستاش را برد تو جیب عقب شلوارم و در گوشام گفت که خوب است یک بار دیگر آن کار را همانجا بکنیم. به نیمکت که رسیدیم، فرجام آنجا نشسته بود. زود رسیده بود و رو به من و نازیلا لبخند زد:"فرجام، خوشوقتم." نازیلا دستاش را از جیب شلوارم بیرون کشید و خودش را معرفی کرد. عصبانی پرسید:"قضیه چیه؟" من و فرجام سکوت کردیم که توطئهگرانه به نظر میرسید. نازیلا شروع کرد به بد و بیراه گفتن و فرجام اشاره کرد ساکتاش کنم. وگرنه قرارمان به هم خواهد خورد. نازیلا را کشیدم کنار و حملهی خشم و عصبیتاش را آرام کردم. برام دردناک بود بهش بگویم که چند وقتی را با فرجام باید بگذراند. یک سال، نه بیشتر. به خودم ناسزا میگفتم در دل. فرجام نزدیک شد و گفت:"اگه اونو دوس داری و بهش اعتماد میکنی، بیا با من." امیدوار بودم نازیلا روبرگرداند و بگذارد برود. اینکار را نکرد. پرسید:"اونوقت چی میشه؟" هم فرجام و هم من بهش گفتیم: هیچ اتفاقی براش نخواهد افتاد. باورمان کرد، گونهام را بوسید و دست فرجام را گرفت. با هقهق گفت:"تا یه سال دیگه." بغضام را فرو دادم. *** روز چهاردهم در ماستریخت قدم میزدم. پدر و مادرم را به بهانهای کشانده بودم. "بابا، میخوام یه بارونی واسهت بخرم" و "مامان، یه کیف خوشگل هم واسه تو میخرم." پدر و مادرم پول چندانی نداشتند و برای همین بدشان نیامد از این کار نیکوی من. پدرم گفت که به من افتخار میکنند. خیلی زیاد. اما تردید ندارم که او، درست مثل مادرم، از خودش میپرسید که این پول را از کجا آوردهام. گفتم:"به زودی یه پول حسابی به دستم میرسه. این پیشپرداخته." مادرم سرخ شده و مرا بغل کرده بود. مهربان گفته بود:"من همیشه میگفتم تو به یه جایی میرسی." پس از انجام وظیفهی خرید، پدر و مادرم را کشاندم طرف همان نیمکت و سپردمشان به فرجام، که حالا آن تهریش را زده بود و زیر چانه، چسب زخم بزرگی چسبانده بود. *** بر اساس قرار، پس از هر بار دیدار، هر تماسی میان من و فرجام قطع میشد. پس از دوماه و بعد ده ماه دیگر اجازه داشتم نامهای به دوست، دوست دختر و پدر و مادرم بنویسم. جز آن، در طول سال نباید هیچ تلاشی برای تماس با آنها میکردم و نیز هیچ قدمی هم برنمیداشتم ببینم کجا هستند. دیگر نمیخواستم در خانهی پدر و مادر زندگی کنم. خانهی بزرگی بود با باغچهای که به رسیدگی احتیاج داشت. حوصلهی این یک کار را نداشتم. خانه را اجاره دادم به زوجی آلمانی و پول ماهانهای که دریافت میکردم، کافی بود برام که جای دیگری آپارتمانی اجاره کنم. پس از کلی این دست و آن دست کردن، رفتم آمستردام. روز بیستم با قطار رفتم آمستردام. با چهار چمدان سنگین، پر از خاطره. به زحمت میتوانستم حمل کنم. مرد پیر مهربانی دوتا از آنها را با من کشید و پرسید که شب کجا خواهم خوابید. بهش از آپارتمانی که اجاره کرده بودم، گفتم. زیر لب غر زد:"عالیه. عالی. خب، پس خداحافظ." چمدانها را پرت کرد رو زمین و رفت. پس از کلی کش و واکش و کلنجار با چمدانها، دست آخر به آپارتمان رسیدم و دیدم که صاحب خانه به قول خودش عمل کرده و همه چیز را برداشته و برده. هفت شب رو زمین خوابیدم و به رادیو که از خانه آورده بودم گوش دادم و رو زمین غذا خوردم. شاید باید میرفتم سر کار. به جای آن زنگ زدم به مستاجرهای خانهی پدری و ازشان خواستم که اجاره را اول ماه بدهند. سه روز بعد، با پول رسیده تختخواب خوب، تلهویزیون و صندلی راحتی، مثل همانی که پدر داشت خریدم. دلم برای نازیلا خیلی تنگ بود. نیاز به او را؛ تا زمانی که داری متوجه نمیشوی، اما وقتی نیست... میفهمی که چه اندازه برات معنا دارد. کلیشه است این، اما صادقانهترین حرف هم هست. نیاز جنسی در من قوی شد. شاید پیش از آنکه میسپردماش به فرجام، باید ساعاتی باش میگذراندم. حالا برو سراغ یکی دیگر. با این فکر که من یک سال تمام وفادار بمانم و بعد متوجه شوم که او، از سر ناراحتی انزوا، با فرزاد کثافتکاری میکرد؛ خودم را آرام کردم. این محال است. برای همین تصمیم گرفتم خودم سراغ کسی نروم، اما در را به روی خودم نبندم. پس: رفتن به روسپیخانه را دادم به فراموشی، اما گذراندن شبی پر از شور وحشیانه با زنی، راننده اتوبوس یا کنترلچی تراموا نمیتوانست بد باشد. ماه اول کند گذشت. نه کار داشتم، نه درس میخواندم. پس کجا باید میرفتم و رفیقی، آشنایی پیدا میکردم؟ تنها بیرون رفتن و سر زدن به میخانه عادت من نبود. تصمیم گرفتم شب ثابتی بیرون بروم. به میخانهی آلکسیس در میدان موزه. اولین شب، بی تفاوت نشستم رو چارپایهی جلوی بار. صدای موسیقی خیلی بلند بود و کنار من مرد زشتی نشسته بود که سعی داشت زن جذابی را به تور بیندازد. تا لیواناش خالی میشد، یکی برای خودش و یکی هم برای آن خانم سفارش میداد. خوش بودند و این با هیچ منطقی جور درنمیآمد: زن به این جذابی با آن مردک چه کار داشت، در حالی که جوان خوش تیپی، در نزدیکیش تنها نشسته و دارد مینوشد؟ کمی که گذشت، دوتایی بلند شدند و رفتند سوی توالت و مرد پشت بار سر تکان داد:"عجب بابا. دیدی مرده چه زشته؟" سر تکان دادم و چند کلمهای از تعجب خودم گفتم و بعد:"تا هفتهی دیگه." بلند شدم و زدم بیرون و خودم را در شب مستی ِ آمستردام کشاندم به آپارتمان. آن شب خواب دیدم که نازیلا دارد فرزاد را با شور عاشقانه میبوسد و سوی توالت آلکسیس میکشاند. صبح روز بعد با سردرد بیدار شدم. تن؛ زیاد نوشیده بودم. جان؛ نزدیکانام را سپرده بودم به یک کوتوله. تصمیم گرفتم دست به کاری بزنم و آن جور که فکرش را کرده بودم، سرم را کبک وار در برف فرو نکنم. آنهم یک سال تمام. بلند شدم و ریش را پس از سه هفته تراشیدم، پیراهن پوشیدم، کراوات زدم و رفتم بیرون. بدون مدرک، بدون هدف... اما با این خواسته که کاری پیدا کنم. رییس کارگزینی شرکت لاکتاکوم، شرکت کوچکی که سفارش تلفنی برای شرکتهای دیگر انجام میداد، گفت:"صدای خوبی داری و میتونی ازش خوب استفاده کنی واسه جلب مشتری." محل کارم را نشان داد: میزی با یک کمپیوتر، صندلی، دو قلم، یک گوشی، برنامهی کار، مقررات، زیر سیگاری – بین ساعت دو تا چهار اجازه بود سیگار بکشی- و یک گلدان. بعد مرا به همکاران معرفی کرد. سه نفر بودند: زن شصت سالهای که در حال صحبت تلفنی به بافتن مشغول بود. مرد لوس دیگری که دایم میخندید و شوخی جنسی میکرد و یک ویتنامی که بدون لهجه حرف میزد، اما از من خوشاش نیامد چون شبیه امریکاییها بودم. در رفتارم. در این محل کار هم نتوانستم تماس اجتماعی با کسی برقرار کنم. رییس کارگزینی کثیفترین آدمی بود که به عمرم دیده بودم و بهش شک کردم که روزی یک بار آن مردک لوس را به زیرزمین اداره میبرد. نه آنکه بخواهم تحقیرش کنم، اما از نزدیک شدن بهش حذر کردم. حالا دلتنگیم برای دوستی چون فرزاد خودش را نشان میداد. زندگی جنسی من خلاصه شد به تماشای فیامهای اروتیک تلهویزیون. چون در آلکسیس هم اتفاقی نیفتاد. یک بار، چند لحظهای تو چشمهای دختری نگاه کردم، اما وقتی باش سر حرف باز کردم، لهجهی نامفهومی داشت که عرق به تنام نشاند تا بفهمم چه میگوید. از شمال هلند بود. گرچه نیاز من به زن در اوج بود، اما نتوانستم تصور عشقبازی با این دختر را به خیال بیاورم. اگر قرار باشد به نازیلا خیانت کنم، بهتر بود با کسی باشد که با او برابری میکرد. حالا دو ماه گذشته بود و من میتوانستم اولین نامه را بنویسم. آمستردام، 11 نوامبر عزیزانم، دو ماه خیلی طولانی است، در شهر دیگر، بدون دوست و شبهای بیخوابی. با فرجام – کسی که شما را همراه خودش برده، که این را حالا میدانید- قرار گذاشته بودم که پس از دوماه نامهای بنویسم. حالا دارم مینویسم: حالتان چهطور است؟ فرجام قول داده که خوب از شما مراقبت کند و هیچ کمبودی نداشته باشید. بهش اعتماد کردهام. دوماه گذشته خیلی سنگین بودهاند برام: دلم براتان خیلی تنگ شده و نمیدانم چه کنم. حالا آمدهام به آمستردام (مامان نگران نباش، خانه را نفروختهام، اجاره دادهام). در آمستردام زندگی میتواند زیبا باشد، اگر بتوانی جای خودت را پیدا کنی. میتوانی با دوستهات از این کافه به آن کافه بروی. میتوانی به موزه بروی. میتوانی آدمها را تماشا کنی. آمستردام جنبههای خیلی خوبی دارد، اگر دوست وآشنا داشته باشی. اما من کسی ندارم. شاید هم نمیخواهم داشته باشم. زیاد دنبالاش نیستم. در محل کارم – بله، پس از سالها دارم کار میکنم- همکاران را نمیشود دوست نامید. یک زن پیر است که دایم در حال بافتن است، یک مرد لوس که قصد دارد مرا تور کند و یک ویتنامی که از من نفرت دارد – چون به نظرش من مثل امریکاییها رفتار میکنم. خلاصه: در محل کار با کسی دوست نشدهام. در ساعات دیگر بیشتر تلهویزیون نگاه میکنم و گاهی هم بیرون میروم. اما نازیلا، ناراحت نباش... من به تو وفادارم. متوجه شدهام که خیلی سخت است آدم بدون زن بماند. یک بار با دختری جند کلمهای رد و بدل کردم، اما مدام در حال مقایسهی او با تو بودم و در این مقایسه، او به تو باخت. تو در اعماق جانم خانه داری. تو را دوست دارم. فرزاد، تو چهطوری؟ به دوست دختر من کاری نداشته باشی ها. خوب، دیگر تمام کنم. حالا باید بروم شام بخورم، با زن همکارم که کاری جز بافتن نمیداند. او از من خواست و فکر کردم بیادبانه است جواب رد بدهم. تا ده ماه دیگر. یحیا *** در راه سوی ایستگاه مترو نامه را پست کردم و تعجب کردم از اینکه جلوی ادارهی پست صف طولانی بود. آدمهای جوراجور ایستاده بودند و رفتم آخر صف ایستادم. زن اسپانیولی زبانی با شور و هیجان داشت با زن سیاهپوستی حرف میزد. دو رومانیایی داشتند نگاه میکردند و پس از گذشت زمانی خودشان را قاطی بحث کردند. دیدنشان جالب بود. وقتی غروب آنروز با خانم همکارم داشتم شام میخوردم، ازم پرسید:"میدونی چه چیزت واسهم جالبه؟" سر تکان دادم و ناشیانه دوبار چنگال فروکردم به برگ کاهوی تو بشقاب و احساس کردم همهی آدمهای حاضر در غذاخوری دارند نگاهم میکنند. همکارم ادامه داد:"تو اونقد بسته و تو خودتی که آدم کنجکاو میشه." سعی کردم دوباره کاهو را بردارم، در حالیکه زن آرزومندانه داشت نگاهم میکرد. "کنجکاو واسه من؟" برگ کاهو جنگ را باخت و درون دهانم گم شد. در حال جویدن به چشمهای زن نگاه کردم و در نگاهاش تایید شد آنچه که فکر میکردم: فلنگ را باید بست. سعی کردم حرف را عوض کنم. موفق نشدم. در حالیکه آخرین لقمه را میبلعیدم، گفتم:"ساعت چنده؟" با دلخوری نگاه کرد. در زیبایی خودش – که نشانهای ازش نداشت- تردید نداشت. حرف را قطع کردم، حساب را پرداختم. بعد رفتم خانه: زن شوهردار شصت ساله سعی داشت مرا تور کند. یادداشت شد. *** یک ماه دیگر گذشت. ماهی که کاری نکردم جز کار، آشپزی و تماشای تلهویزیون. وقتی دوست و رفیق داری، خیلی مشکل است دوستان تازهای پیدا کنی. روزی تو مترو نشسته و داشتم میرفتم خانه. مرد سیاهی جلوی من ایستاده بود. کت چرمی به تن داشت، دستکش سیاه و یک سر و گردن بلندتر از من بود. حرفمان از غرزدن سر مترو شروع شد. اسماش گراهام بود. صحبت جالبی بود. روزنامه نگار بود. وقتی داشتم پیاده میشدم، گفت:"دوباره همدیگهرو میبینم آقا یحیا." امیدوار بودم. مرد دلپذیری بود، که به هر لبخندی دندانهای سپید شیرگوناش بیرون میافتاد. چند روز بعد او را در صف صندوق یک ساندویچفروشی زنجیرهای دیدم. متفکر به جلو خیره بود، اما وقتی بهش گفتم بهتر است برویم جای دیگر غذا بخوریم، صورتاش باز شد. رفتیم به غذاخوری سادهای در میدان رمبراند. گراهام دستمال سفره را برداشت و مرتب رو زانوش گذاشت. غذاش را با شکل تمیز و مرتبی خورد. نازیلا هم همین زیبایی را در غذاخوردن داشت. هرکاری که گراهام میکرد و هرچیزی که میگفت، انگار در خوناش بود. بیگمان قدرتاش در روزنامهنگاری نیز همینجا پنهان بود. برام از ماههایی گفت که در افغانستان بوده و گزارش از جنگ مینوشته. از ماههایی که در انگلستان بوده و از خانوادهی سلطنتی آنجا گزارش تهیه کرده. و از شغل فعلیش: دبیر یکی از روزنامههای سراسری معتبر. صحبتمان گل انداخته بود. عالی بود. از کج و کولهگی حرف زدن با فرزاد، هیچ نشانی نداشت. گراهام مرد جالبی بود. ده سال بزرگتر از من. در همان غذاخوری بود که تصمیم گرفتیم با هم دوست شویم. گراهام بعدها گفت:"ما این تصمیم رو تو مترو گرفته بودیم." گراهام بلند شد و حساب کرد و انعام حسابی به دختر خدمتکار غذاخوری داد. وقتی از غذاخوری بیرون آمدیم، تعجب کردم از سکوتی که در گرفت. تا حالا به کسی برنخوردهام که پس از حساب کردن، نپرسد:"کم انعام ندادم؟" یا بدتر از آن:"زیادی ندادم؟" گراهام در این زمینه هم آدم جالبی بود. کنار کانالها قدم زدیم، از خانههای زیبا تعریف کردیم و شماره تلفن رد و بدل کردیم. بعد با کوبیدن دستی گرم و دوستانه به شانهی یکدیگر خداحافظی کردیم. *** در این فاصله احساس راحتی کردم در آمستردام و زمان از نظرم زود میگذشت. در پایان ماه چهارم گراهام بهم گفت:"چرا نمیآی یه سری به تحریریه بزنی؟" تحریریه در ساختمانی بود که ادارهی روزنامهی سراسری دیگری نیز در آن بود. برای ورود باید کارت شناسایی میدادی و پای ورقهای امضا میکردی. از درون قاب اشعه باید میگذشتی که مامور تنومندی با ساعت مچی ارزانقیمت جلوش ایستاده بود و با همه شوخی میکرد. گراهام همه جای تحریریه را نشانام داد و بعد گفت:"تو رو میشناسم. آدم باهوشی هستی، اما میتونی بنویسی؟" سرم را به نفی تکان دادم و گفتم:"نوشتن کار هرکسی نیست." با حرکت دست اشاره کرد که چیزی نگویم و گفت:"میتونم واسهت یه کار جور کنم. کسی کارنامهی کاریتو کنترل نمیکنه و من تاییدت میکنم. میخوای روزنامه نگار بشی؟" یکدیگر را بغل کردیم. همان روز بعد از ظهر در جلسهی تحریریه به عنوان روزنامه نگار و همکار تازه معرفی شدم. بیشتر باید گزارشهای سیاسی داخلی مینوشتم. همکاران به من تبریک گفتند و وقتی راحتم گذاشتند، به رییس کارگزینی لاکتاکوم زنگ زدم و گفتم که از کارم استعفا میدهم. اظهار تاسف کرد و گفت استعفای من ضربهای است به شرکت و مرا به شام در خانهاش دعوت کرد. دوستانه تشکر کردم و بهانه آوردم که دوست ندارم با نمایندگان کارفرما غذا بخورم. خوشبختانه میفهمید. در روزنامه زود با روش کار آشنا شدم و گراهام اول همهی نوشتههام را میخواند و پیش از ارسال به سردبیر اصلاح میکرد. همه راضی بودند. من هم؛ زیرا کاری متنوع و همکاران خوبی داشتم. دیگران نیز؛ زیرا محبوب همه بودم. چیزی نگذشته بود که دعوت شدم به جشن تولد و غیره. شبی، من و ناتالی، دختر کارآموز بخش اقتصادی، یکدیگر را بوسیدیم. موی بلند بلوند داشت. چشمهای قهوهای با مردمکی سبز تیره و تنی خوشفرم که حاضر بودم براش آدم بکشم. چند وقتی بود پا پیش میگذاشتیم و پس میکشیدیم. آن شب نزدیک شدیم. یکدیگر را بوسیدیم و من او را به خانه رساندم. دستام را گرفت و از پلهها برد بالا. به اتاقش. جلوی در باز پرشور یکدیگر را بوسیدیم و پیش از آنکه به خود آیم رو تخت دراز کشیده بودم و او نشسته بود روی من. حرکات آهنگین، گاه تند. لذتی بیاندازه. عشقبازی جانانه. صبح بعد کنار او بیدار شدم و باز عشقبازی کردیم. بعد با هم رفتیم به دفتر روزنامه و مورد سرزنش گراهام قرار گرفتیم. دو ساعت دیر کرده بودیم. وقتی ناتالی از اتاق رفت بیرون، گراهام گفت:"راه تو خیلی دوره. من یه اتاق خالی دارم. میتونی بیای خونهی من." پیشنهادش را پذیرفتم. خانهی گراهام در هیرنخراخت بود. خانهای بس بزرگ در برابر آپارتمان محقری که داشتم. گراهام خودش در طبقهی اول مینشست و طبقهی بالا را در اختیارم گذاشت. حمام و آشپزخانهی جدا داشتم. با این حال همیشه با هم غذا میخوردیم. ناتالی روزانه میآمد پیش من. رابطهای داشتیم که در کنار اعتماد، به خصوص استوار بود بر رابطهی جنسی ساده. زمان میگذشت. چنان زود که ده ماه از آخرین باری که پدر و مادرم را دیده بودم، به سرعت گذشت. باید نامه مینوشتم. در اصل: میتوانستم نامه بنویسم؛ اگر میخواستم. ماهها از سر گذرانده بودم، از این روز به آن روز. لذت از کار، ناتالی و دوستی با گراهام. از زندگی در آمستردام لذت میبردم. شیفتهش شده بودم، حتا. آمیزهی فرهنگها. مثل فصلها که گاه به هم میآمیختند. محشر بود. دیگر نمیخواستم به جنوب برگردم. شبی با هم بودیم. سه نفری. تو خانهی گراهام.صحبت از گذشتهی من شد. براشان از قرارم با فرجام گفتم. گراهام پرسید:"با یه غریبه قرار گذاشتی که نزدیکانت رو یه سال بسپری دستش؟ تا متوجه بشی که اونا چهقدر تو رو دوس دارن؟" گفتم:"آره... و اعتماد میکنن. گوش کن گراهام... شاید یه کم عجیب باشه..." ناتالی جیغ کشید:"یه کم...؟" و عصبانی نگاهام کرد:"اگه این کارو با من میکردی." بلند شد و از پلهها رفت بالا. گراهام لیوانویسکیش را دوباره پر کرد و گفت:"یحیا، میخوای ادعا کنی که دلت واسه دوست دخترت، دوست خوبت و پدر و مادرت تنگ نشده؟" به تایید سر تکان دادم. گراهام چیزی گفت که من جراتش را نداشتم. - دقیقن با اون فرجام چه قراری گذاشتی؟ چی بهش دادی؟ - هیچی. تازه خرج دوماهام رو ازش گرفتم. تنها خواستهش این بود که تا آخر عمر باش در تماس بمونم. آنشب خوابم نبرد. از خیر نوشتن نامه گذشتم. چهقدر مشکل بود ظرف دو ماه همهی نشانه و اثر خودم را پاک و اسم دیگری انتخاب کنم؟ البته مشکلتر از این تصمیم نبود که نزدیکانم را دیگر هرگز نبینم. سومین هفتهی نوامبر ۲۰۰۷ |
![]() |
| ||
![]() |
![]() |
|||
![]() |