![]() |
![]() |
![]() |
Saturday, July 30, 2005
صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مينشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورنفلکس» درست ميکند و ميخورد. باز هم درست ميکند ولي از عهدۀ تمام کردنش برنميآيد؛ باقي مانده را من ميخورم. هوا ابری و خنک است. قرار است طرفهای ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را برای گردش روی رود دانوب ميبرد و برميگرداند. فرانتس در يک دستۀ ارکستر روی کشتي ترومپت ميزند. کنار پنجرۀ اتاق نهارخوری ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلۀ آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجلهها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کردهايم که به اندازۀ جای يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، برای اين که من بساط کارم را آنجا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتۀ نويسندۀ چک «ياروسلاوهاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشتهام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که قبلاً به اسم «مصدر سرکار ستوان» و بعداً به اسم «سرباز دلاور، شويک» ترجمه شده است. اما آن ترجمهها ثلث متن اصلي هم نميشوند. «شويک» يک اثر کلاسيک محسوب ميشود، و مانند غالب آثار کلاسيک قدری بيدر و پيکر است. تمام هم نيست. ترجمهاش کار راحت و سرگرمکنندهای است. روز بعد از قتل فرديناند وليعهد اتريش در 1914 شويک در يک آبجوفروشي دربارۀ واقعۀ ترور اظهار نظر ميکند و ميگويد جنگ درپيش است، و مأمور پليس او را ميگيرد. حالا به اينجا رسيدهايم که توی زندان يک کارمند آبرومند دولت که به جرم بدمستي و اعمال منافي عفت زنداني شده ميخواهد خودش را دار بزند و شويک با گشادهدستي تمام کمربند خودش را برای اين کار به او ميدهد. ضمناً پيشبيني ميکند که فردا اسم کارمند توی روزنامه درميآيد. شويک معتقد است که هرکس مست کند و کافه را بههم بزند فردا اسمش توی روزنامه درميآيد؛ به کارمند آبرومند ميگويد تنها کاری که تو ميتواني بکني اين است که از زندان يک نامه بنويسي به روزنامه و بگويي خبری که درباۀ من منتشر شده هيچ ربطي به من ندارد و من هم با شخصي که اسمش توی روزنامه درآمده هيچ نسبتي ندارم. بعدهم بايد يک نامه به منزل خودت بنويسي که بريدۀ نامهات را از توی روزنامه برايت نگه دارند تا وقتي زندانيات را کشيدی و مرخص شدی بتواني نامۀ خودت را بخواني، چون اين ظاهراً تنها فايدۀ آن نامه است. کشتي ازآن کشتيهای رودخانهپيما است که پرههای بزرگي تو قفسۀ سفيد اينور و آنورش دارد. عين کشتي مارکتوين نيست، ولي بايد مال اوايل قرن باشد. ظاهراً در اواسط قرن هم کف راهروها و سالنهايش را لينوليوم فرش کردهاند. ما جزو آخرين مسافرها هستيم. ميرويم قاطي مسافرهای روی سينه مينشينيم. دستۀ ارکستر دارند بساطشان را داير ميکنند. سهچهار طبل کوچک و بزرگ سياه براق با چفتوبستهای فولادی و چند سنج برنجي روی سهپايه و چهارپايه نصب شدهاند. يک «بيس» هم به ديوار تکيه دارد. ابزاری است به شکل ويوليون ولي بلندتر از قد آدم، با شکم متورم. مسافرها جماعت بيشکلي هستند. صفت بارزشان بدترکيبي است. کلهها گنده، صورتها پهن، چشمها بيرنگ و دور از هم، بينيها درشت و نتراشيده، دهنها بيلب، چانهها سنگين، قدها متوسط، هيکلها قناس. انگار عنصر روستايي بر مردم اروپا مسلط شده است. از بورژوازی ظريف و لطيف اثری به چشم نميخورد؛ اشرافيت مدتها است ناپديد شده است ـ روی عرشۀ کشتي، البته. هنوز کشتي راه نيفتاده ارکستر شروع ميکند. ترومپت و قرهني و مجموعۀ طبلها و ماندولين آهنگ زنده و تپندهای ميزند. نوازندهها جوان نيستند. قرهني مرد مسني است، به قد و قيافۀ دکتر زرياب خويي، با شلوار گشاد و بند شلوارکشي.عينک هم دارد. با جديت توی نياش ميدمد و مثل لبو سرخ ميشود. ماندولين سنخ ولگرد است، با ريش تنک و موهای بلند به رنگ موش، و پوست سوخته، چشمهايش کمرنگ و تابهتا است. عينک دسته فولادی گرد هم دارد. خودش را شکل نيهليستهای روسيۀ قرن نوزدهم درست کرده است. اسمش را ايوان باکونين ميگذارم. طبال شکل ويلي برانت است، به اضافۀ عينک بزرگ دسته فولادي. نوعي حالت شوخي و مسخرگي دائمي توی قيافهاش دارد. بايد بالای پنجاه سال داشته باشد، ولي با انرژی غريبي دمودستگاه مفصلش را به صدا درميآورد، و در يک آن همه را ساکت ميکند. گاهي ترومپت و قرهني به او مجال ميدهند که به تنهايي هنرنمايي کند. دراين لحظات ويلي برانت پيداست که بيشتر از حضار از کار خودش کيف ميکند. ترومپتزن آدم دراز و بيکاراکتری است. ميتوانست هر کارۀ ديگری هم باشد. صدای ترومپتش بر همه سازهای ديگر مسلط است، ولي هيچ شور و حرکتي در خودش ديده نميشود. صاف ايستاده است و ميزند. سهراب يک کيسۀ کوچک دارد که چهار تا موز و يک بسته پاستيل رنگوارنگ توش گذاشته است. يکي از موزها را درميآورد و پوست ميکند. روبهروی ما مرد جواني نشسته است با وزن دستکم 150 کيلو، قيافهاش مثل يک پسر 18 ساله است. شلوار جين رنگپريده و تيشرت سفيد پوشيده است. لباس به تنش چسبيده است ـ انگار لباسها را پوشيده، بعد او را با تلمبه باد کرده باشند. موهايش را نمرۀ4 ماشين کرده، ولي دور گوشهايش و پشت گردنش را بلند گذاشته، لابد نوعي مد آرايش است. کفش ورزش به پا کرده دارد، هر کدام به اندازۀ يک خربزۀ اصفهان. هرچه نگاهش ميکنم نميتوانم بفهمم چند سال دارد. زني همراه او است با قد دراز و باريک، دستوپای خيلي دراز و استخواني، صورت دراز و استخواني، عينک پهن دسته فولادی، موهايش را زرد زعفراني کرده. موهايش صاف و دراز روی شانهها و پشتش ريخته و تا نزديک کمرش ميرسد. لای موهايش سياه است. زن از اين درازتر و استخوانيتر من نديدهام. آيا اين، زن آن مرد ـ پسر چاق است؟ فقط يک چيزشان با هم جور است. هر دو مرتب سيگار ميکشند. هوا ابری است، ولي تاريک نيست. حالا کشتي از اسکله جدا شده و دارد توی رودخانه دور ميزند. عرض رودخانه کمتر از يک کيلومتر است. رنگ دانوب برخلاف ادعای يوهان اشتراوس آبي نيست، سبز چرک و کدر است. شهر را خيلي زود پشتسر ميگذاريم. هر دو طرف رودخانه جنگلي است. يک طرف تقريباً دستنخورده است. هر از چندی يک شاخه آب فرعي به رودخانه ميپيوندد. شاخههای خود دانوب است که دلتاها را دور ميزنند و باز به رودخانه برميگردند. به پشت سرمان که نگاه ميکنيم مثل اين است که يکي از اين دلتاها درست وسط رود قرار گرفته. سهراب معتقد است که مارک توين جزيرۀ جکسونِ داستان هکلبریفين را دقیقاً از روی اين جزيره نوشته است. برايش توضیح ميدهم که مارک توين احتمالاً دانوب را نديده بوده، به علاوه ميسيسيپي خيلي بزرگتر از دانوب است. سهراب با رنجوری قبول ميکند. در ساحل جنگلي تکوتوک خانههای چوبي روی پايههای بلند ساختهاند و يکي دو تا آدم کنار خانهها ديده ميشوند که برای مسافرهای کشتي دست تکان ميدهند. خانهها خيلي کوچکاند و همه به رنگ سبز تيره رنگ شدهاند، بهطوری که از متن جنگل بيرون نميزنند. فقط قاب پنجرۀ بعضي از آنها سفيد است. جلوی هر خانه يک تور ماهيگيری روی آب رودخانه آويزان است. دو تا ميلۀ بلند بهشکل 8 در ساحل کار گذاشتهاند، بهطوری که بهطرف آب مايل شده و رأس آن توی فضای رودخانه آمده است. توری چهارگوش بزرگي مثل سبد از رأس 8 روی آب آويزان است. يک ريسمان هم از همان رأس به پنجرۀ خانه ميرود و صاحبخانه ميتواند با دادن ريسمان 8 را بيشتر روی آب بخواباند بهطوری که توری توی آب فرو برود. بعد از مدتي ميتواند ريسمان را بکشد و توری را با ماهيهايي که تويش جمع شدهاند از آب بيرون بياورد. سهراب معتقد است که این برای ماهيگيری ترتيب خيلي خوب و راحتي است، اما به فکر بابای هک نرسيده بود. يک پل باريک ازاين دست به آن دست کشيده شده است. ظاهراً لولۀ گاز يا نفت است که به جايي ميرود، چون روی آن فقط به اندازۀ يک نفر راه کشيدهاند. پل از دور فقط خط نازکي است که مثل رنگينکمان در آسمان معلق است. کشتي ما از زير پل ميگذرد و به طرف چکسلواکي ميرود. موقع سوار شدن بايد از گمرک ميگذرشتيم و گذرنامههايمان را نشان ميداديم. ويزای سهراب فقط برای نوبت ورود به اتريش اعتبار دارد. مأمور پليس گفت اين کشتي وارد آبهای چکسلواکي ميشود؛ اگر شما ناچار شويد در خاک چکسلواکي پياده شويد، آنوقت اين پسر ديگر نميتواند به اتريش برگردد. پرسيدم در چهصورتي ما ممکن است ناچار شويم در خاک چکسلواکي پياده شويم؟ «ـ در صورت حادثهای مثل خراب شدن، غرق شدن، يا منفجر شدن کشتي.» به نظرم خيلي بعيد ميآمد که کشتي ما هم مثل تام ساير سرسيلندر بترکاند. تازه، خود تام ساير هم دروغ ميگفت 1. گفتم که اين ريسک را قبول ميکنم. مأمور پليس با دلخوری پاسپورتها را به ما پس داد و گفت به هر حال اگر در خارج از مرز اتريش از کشتي پياده شديد ديگر نميتوانيد برگرديد. گويا خيال ميکرد تذکر او ما را از رفتن به گردش روی دانوب منصرف ميکند؛ چون وقتي ديد ما بهطرف کشتي راه افتاديم نگاه رقتباری بهطرف ما انداخت. حتماً پيش خودش ميگفت اين ايرانيها حرف حساب سرشان نميشود. اگر ميگفت، درواقع پربيراه هم نميگفت. روبهرو يک جزيرۀ ديگر پيدا است، که وسط آن خرسنگي بهرنگ قهوهای و خاکستری برهنه از آب بيرون آمده است. درواقع کوه کوچکي است، و نزديکتر که ميرسيدم آثار يک ديوار قديمي و قلعه و بارو روی آن ديده ميشود. بلنديهای پشت اين خرسنگ پوشيده از جنگل کاج و بلوط است، اما خودش بهکلي برهنه است. پای خرسنگ لب آب ساختمان چهارگوش بدريختي با نمای سيمان زرد و پنجرههای تاريک ساختهاند. احمقهايي که منظرۀ طبيعت را خراب ميکنند همهجا پيدا ميشوند. کشتي نسبتاً تند ميرود. بايد حالا در آبهای چکسلواکي باشيم. ناگهان سهراب ميپرسد «بابا، ما داريم موافق آب ميرويم يا مخالف آب؟» راستش من اين سؤال را قبلاً از خودم کرده بودم، ولي نتوانسته بودم به خودم جواب بدهم. ـ «نميدونم بابا، نميشه تشخيص داد.» ـ «چطور؟ چرا نميشه تشخيص داد؟» ـ «والا بابا راستش هرچي به آب نگاه ميکنم نميتونم تشخيص بدم. نزديک کشتي، حرکت کشتي نميذاره، دور از کشتي هم حرکت آب پيدا نيست.» ـ «ما به طرف مشرق ميرويم يا مغرب؟» ـ «هيچ نمينم بابا.» متوجه ميشوم که از جغرافيای منطقه هيچ سر در نميآورم. من آن موقعي که آدم اينجور چيزها را ياد ميگيرد اصلاً اهل چيز ياد گرفتن نبودم؛ اگر هم چيزی ياد گرفتهام به زور خودش وارد کلۀ من شده؛ ولي جرأت نميکنم اين را به سهراب بگويم، چون طبعاً حالا معتقد شدهام بچه بايد درس بخواند و چيز ياد بگيرد. سهراب ميگويد يک نقشۀ جغرافي تو کريدور طبقۀ پايين کشتي هست. قرار شد بعداً برويم نقشه را مطاله کنيم. ارکستر زير سايبان سينه کشتي دارد با جديت تمام ميکوبد. حالا بعضي از سازها عوض شدهاند. دکتر زرياب و باکونين رفتهاند. قرهني جديد جوان بلند بالايي است با پوست گندمي خوشرنگ و چشمهای درشت روشن و موی مشکي کوتاه. پشت گردنش را مثل دهاتيها خط انداخته. حتماً مد است. نيمتنۀ بافتني خيلي گشادی پوشيده، به رنگ طوسي باز. يک حالت گول و ناشيگری تو قيافه و حرکات او هست که او را خيلي جذاب ميکند. وقتي توی قرهني ميدمد چشمهايش را ميبندد و فشار ميدهد و ابروهای نازکاش را با آهنگ ني بالا و پايين مياندازد. قيافهاش ميگويد که دارد بالاترين تلاش خودش را ميکند، و خودش بيش از همه سرمست ميشود. نوازندۀ بيس هم پيدايش شده است. مرد ميانه سالي است با قد بلند و باريک و دستوپای کشيده و عضلاني. يک ذره گوشت اضافي تو هيکل اين آدم نيست؛ اما کلهاش بهکلي طاس است. خوب بدشانسي آورده است؛ آدم نوازنده خوب است مو داشته باشد. نويسند يا فيلسوف که نيست. ولي از قيافهاش پيداست آدم خوشرو و مهرباني است. تارهای کلفت بيس را با چابکي به صدا درميآورد. صدا به قدری بم است که انگار خود سکوت است که دارد ميخواند. ترومپت بيحرکت ايستاده و فضا را تسخير کرده است. ويلي برانت يک دقيقۀ تمام بهتنهايي هنرنمايي ميکند و همه برايش دست ميزنند. يواشيواش سروکلۀ بورژوازی هم دارد پيدا ميشود. حالا يک جفت بورژوا دارند ميرقصند. جوان نيستند. مرد بلند قد و باريک اندام است. صورت کشيده و چشمهای پف کردهای دارد، سيبيلهای مشکياش را به سبک قيصرآلمان تابانده و روی گونههايش خوابانده است. جدی و ظريف ميرقصد؛ مثل اينکه دارد کار دقيق و مهمي انجام ميدهد. زنش چاق و سنگين است. چابک چرخ ميزند، ولي پيدا است به زودی خسته خواهد شد. رقص اينها مثل اجرای يک آيين ديرينه است. هيچ جنبۀ شخصي يا خصوصي در آن به چشم نميخورد. رقصي است تصفيهشده و خالص. ديگران هيچ علاقهای به رقص نشان نميدهند. دوبهدو کنار هم نسشتهاند و تو نخ همديگراند. گروههای کوچک هم دارد تشکيل ميشود. بطريهای آبجو روی ميزها و کنار صندليها پيدا شده است. بيرون از سايبان، توی هوای آزاد، جمع کوچکي دارند آبجو ميخورند. يکي از اينها مرد سرخپوستي است با موهای فلفلنمکي براق و خوشخواب، و چشمهای درشت و خوشحالت. اسباب صورتش تراش خورده و شکيل است. دور لبهايش را انگار قيطانکشي کردهاند. تيشرت نيليرنگي پوشيده است که موهای جوگندمي سينهاش از يقۀ آن بيرون زده. اما زير اين تيشرت انگار بالش پر گنده قايم کرده باشد، دامن پيراهنش يک وجب از کمربندش دور ايستاده است. هيکل اين آدم يک نيمکرۀ کامل اضافه بر سازمان دارد. بلند ميشويم توی کشتي گشتي بزنيم. توی موتورخانه دو تا موتور ديزل هشتسيلندر کنار هم کار ميکنند. موتورها سبز رنگ شدهاند و از روغن برق ميزنند. سوپاپهای برنجي در دو رديف مرتب بالا و پايين ميروند. ديوارها سفيد و سکوها و پلههای آهنين نقرهای رنگ شدهاند. ابزارهای رنگارنگ را روی تابلو چيدهاند. هيچکس نيست ـ مثل خانۀ ديو. رستوران طبقۀ پايين پر از آدم است. عنصر بورژوای اينجا قويتر است. بوی اروپايي آبجو و شراب و قهوه و روغن خوک و خردل توی فضا پيچيده است. روی طفر (پاشنۀ کشتي) يک دستۀ ارکستر ديگر دارند ميزنند. اينها ارگ وپيانوی برقي دارند. دکتر زرياب اينجا دارد ميزند، ولي از باکوئين خبری نيست. فرانتس اينجا ترومپت ميزند. ترومپتش مثل طلای ناب ميدرخشد. با قيافۀ جدی و بدون هيجان ميزند. در اينجا جماعت چندان فرقي با جماعت سينه ندارند. دو تا پسربچۀ هفتهشت ساله با موهای بور به رنگ کاه و چشمهای فيروزهای لای صندليها ميدوند. عين همديگراند، ولي دوقلو نيستند؛ چون يکي از آنها يک نمره ازآن يکي کوچکتر است. حالا بايد توی آبهای چکسلواکي باشيم. هر دو طرف رودخانه جنگل يکدست و دستنخورده است. تکوتوک همان خانههای چوبي به چشم ميخورد. ناگهان متوجه ميشويم يک کشتي سفيد و دراز، خيلي زيباتر از کشتي خودمان، از کنارمان ميگذرد. روی دودکش علامت داس و چکش برجسته بهرنگ سرخ ديده ميشود. آدمهايش برای ما دست تکان ميدهند. يکيدو تا از آنها پيرهن رکابي پوشيدهاند. پوست مسي رنگشان در زمينۀ سفيد پيراهن و کشتي در خاطر آدم ميماند. اين مسلماً يک تکه از دنيای سوسياليسم بود که از نزديک ما گذشت. ميتوانيم همينجا بمانيم و موزيک اين دسته ارکستر را که قدری هم کاملتر است گوش کنيم؛ ولي معلوم نيست چرا حس ميکنم که جای اصلي ما در سينه است، با آن ارکستر سادهتر و آن جوان 150 کيلويي و زن استخوانياش و مردی که يک بالش زير پيراهنش قايم کرده. لابد برای اين که اول آنجا وارد شديم. به هر حال برميگرديم، توی تمام اين کشتي من ظاهراً تنها آدمي هستم که کتوشلوار پوشيدهام. البته کتوشلوارم اسپرت است، ولي ظاهراً اروپاييها کتوشلوار اسپرت را هم مدتهاست دور انداختهاند. بيشترشان شلوار بلوچين و تيشرت و آنوراکهای گلوگشاد رنگوارنگ پوشيدهاند. ولي هيچکدام حتي يک نگاه کنجکاو هم به من نمياندازند. زير سايبان سينه ترومپتزن بلند قد و ويلي برانت مشغول کارند. حالا جوان رنگپريدهای هم ترومپت کشويي ميزند ـ ازآنهايي که يک کشور دارد و عقب و جلو ميرود. بالاخره گمشدۀ خودم را پيدا ميکنم. يک کوپل بورژوای تمام عيار دارند ميرقصند. زن دست کم پنجاه سال دارد. در جواني هيکلش خوب بوده، اما حالا سرينش بزرگ و سينهاش قدری سنگين شده. پاهايش هنوز کشيده و خوب است. دامن چرمي قهوهای سوخته و بلوز طلايي کمرنگ پوشيده ـ مثل طلای مات. چرم دامنش بهقدری نازک و نرم است که وقتي چرخ ميزند مثل پارچۀ ابريشمي دورش تاب ميخورد و آنا باز ميشود. پوست تنش آفتابسوخته است، و يک تهرنگ طلايي دارد. پلکهايش را سبز کرده است، ريمل مفصلي هم زده، اما پوست دور چشمهايش کيس شده و وقتي ميخندد بيشتر کيس ميشود. لای دندانهايش سياهي ميزند. موهايش را سرخ سايهروشن رنگ کرده است. مثل کاکل ذرت، صاف دور سرش و روی پيشانياش ريخته است. ويرانۀ بنايي است که در روز روزش هم چيز مهمي نبوده. اما مردی که دارد با او ميرقصد تمشاييتر است. حدود چهل، چهل و پنج سال دارد. قدش متوسط است. ريش جوگندمي دارد، که سياهياش بيش از سفيدی است. گونههايش گلي است. روی گونههايش را تراشيده و ريش را عقب رانده است. لبهايش سرخ و تروتازه است. دندانهايش مثل چيني سفيد از لای سياهي ريش و سرخي لبها برق ميزند. چشمهايش زرد عسلي و مژههايش مشکي است. چشمهايش زنانه است. انگار عوضي تو صورت يک مرد کار گذاشتهاند. کلاه بلوجين هشت ترک نقابدار نرمي سرش گذاشته و يکورش را آنقدر پايين کشيده که روی گوشش را پوشانده است. پيراهن ساتن سفيد گشادی به تن دارد که يقهاش تا وسط سينهاش باز است. يک زنجير طلای سنگين به گردنش آويزان است. عين همان زنجير را به مچ دست چپش بسته است. يک ساعت رولکس طلا هم به دست راستش بسته است. دو حلقۀ طلا روی هم به انگشت دوم هر دو دستش کرده، که روی آنها چند نگين برليان برق ميزند. شلوار تيرهرنگ گشادی شبيه شلوار کردی به پا دارد. کفشش چرم سفيد خيلي نازک است. قيافۀ اين مرد آشنا است. درواقع شکل دکتر براهني است ـ منتها براهني که رژيم لاغری مختصری گرفته و بزک مفصلي کرده باشد. آدم معمولي نبايد باشد. احتمالاً «ژيگولو» است به معنای اروپايي کلمه، يعني مرد حرفهای. رقص اين زن و مرد، برخلاف رقص آن مرد سيبيل قيصری و زنش خيلي خصوصي و حتي زننده است. اين اجرای نوعي آيين يا هنرنمايي نيست؛ انگار دارند يک کار خيلي محرمانه را در ملاء عام انجام ميدهند. ولي غير از يک ناظر تيزبين هيچکس توجهي به آنها ندارد. البته ناظر تيزبين هم به بياعتنايي کامل تظاهر ميکند. ها، يک جفت جالب ديگر، درواقع زن اصلاً جالب نيست. حدود چهل، با رانها و کپلها سنگين و بيشکل. صورت بيرنگ و موهای کوتاه فرفری به رنگ گوني. از تبار همان «پنيزان» ها است. اما مرد فوراً لج آدم را درميآورد، دستکم شصت و پنج سال دارد. پوست زير چانهاش آويزان شده، از آن عينکهای سرگيجهآور هم به چشم دارد ـ بايد عمل آب مرواريد کرده باشد. ولي قاب عينکش طلايي و خيلي پهن و گرانقيمت است. موهايش سياهِ رنگ کرده است و از پشت گردنش به زير کاسکت سياه نرمي شانه شده است. کاسکت را کج گذاشته و به هيچ قيمتي برنميدارد؛ يقيناً افتضاحي زير آن پنهان است. پيراهن جين روشن آستين سرخودی پوشيده و پشت يقهاش را به سبک ورزشکارهای قديم بالا زده است. پيراهنش گشاد و گرانقيمت است. دستمالگردن قرمز تندی زير يقهاش بسته است. نيمتنۀ جين بليچشدهای روی دوشش انداخته و سبيل رنگزدهاش را عين سبيل کلارک گيبل درست کرده است. دندانهايش از هم جدا است و لای آنها سياه است. پوست صورتش هم سياه سوخته و چرک است. ولي پيداست شديداً احساس خوشتيپي ميکند. مدام دستش دور کمر زنيکه است و با انگشتهای زمخت و بدرنگش پهلوی گوشتالوی او را غلقلک ميدهد. انگشترهای گرانقيمتي هم به دست دارد. هرچه فکر ميکنم نميفهمم اين چهجور آدمي است و کجايي است. تنها شغلي که برايش ميتوانم تصور کنم اين است که از کارکنان دونپايۀ مافيا است و برای مأموريت شومي به وين آمده و اين زن چاق را برای چند روزی کرايه کرده است. جاکش يا قاچاقچي هم ميتواند باشد. ولي جاکشها اينقدر با زن ور نميروند، قاچاقچيها هم گرفتار کاراند، بعيد است بيايند وقتشان را روی رودخانۀ دانوب تلف کنند. خدايا اين مرد چهکاره است؟ آدميزاد چهقدر ميتواند بدقيافه و آنتيپاتيک بشود. به من چه؟ چرا حرکات اين مرد مرا اينقدر عصبي ميکند؟ اين همه آدم چاق و لاغر و راست و کجوکوله هيچ کاری به کار من ندارند. همهشان صحيح و سالم و مهربان و مؤدباند. بله، اين دو تا يک وجه مشترک دارند: هر دوشان پولدار بهنظر ميرسند. براهني ممکن است پولدار نباشد، ولي با پول در تماس نزديک است. اين يکي خودش پول درميآورد. کارش طوری است که زحمتي نميکشد، فقط با نوعي ريسک، نوعي عمل خلاف قانون، پول درميآورد. پولش هم مسلماً زياد نيست. آن مرد پيرهن نيلي شکم بالشتکي احتمالاً بيشتر از اين پول درميآورد. ولي پيداست کار ميکند. ميتواند مهندس راه و ساختمان يا رانندۀ کاميون باشد. درهر صورت بهتر است بيشتر وقتش را بيرون از شهر بگذراند. خوب است بروم يک آبجو (بدون الکل البته) بگيرم سربکشم، تا بلکه اين افکار مزخرف را بشورد و ببرد. يک مشت سکه را که توی جيبم جمع شده روی پيشخوان سفيد و براق ميريزم و زن فروشنده چند تا از سکهها را جدا ميکند و برميدارد. يک بطری سرد و يک ليوان کاغذی و يک قوطي سرد کوکاکولا ميگيرم و با سهراب به کنار کشتي ميروم. روی نرده خم ميشويم و آب را تماشا ميکنيم. حالا کشف کردهايم که کشتي دارد در جهت موافق آب حرکت ميکند. هر از چندی يک کپسول قرمز بمب مانند ميبينيم که انگار افقي روی آب خوابيده و ميرود. لابد نوعي علامت رودخانه است و ثابت سر جايش ايستاده است، ولي بهنظر ميرسد که دارد آب را ميشکافد و در خلاف جهت ما پيش ميرود. سهراب بالاخره قانع ميشود که اينها ثابتاند، و به اين ترتيب جهت حرکت آب مسجل ميشود. سهراب ميخواهد قوطي کوکاکولايش را توی رودخانه بيندازد، ولي به او ميگويم که اين کار احتمالاً خلاف رسم اتريشيها است؛ اگر همه اين کار را بکنند تا حدود يک قرن ديگر دانوب پر از قوطي ميشود. ميرويم به طفر. ارکستر دارد ميکوبد. ساکسيفون هم اضافه شده است. ساکسيفون هم مرد مسنّي است، با کلۀ سرخ نيمطاس و قد بلند و شکم. با پايش ضرب گرفته است و با سازش رقص مختصری ميکند. ساکسيفونش طلايي است. نميدانم چرا فکر ميکنم ساکسيفون بايد نقرهای باشد. ساز خيلي قشنگي است، ولي هميشه فکر ميکنم مقداری از دکمهها و دنگوفنگش درواقع مصرفي ندارد. لابد بيخود فکر ميکنم. ولي صدای گرفته و بينفسش خيلي گيرا است. مثل اين است که يک جانور ماقبل تاريخي دارد آواز ميخواند. وقت ناهار مدتها است گذشته است و وقت شام هم هنوز نرسيده؛ ولي رستوران باز است. فضای رستوران پر از بوی شراب و سس گولاش است. دختر سرخ و سفيد خيلي پرواری با موی زعفراني پشت بار کوچکي مشروب ميفروشد. گارسونها پيرهن سفيد و جليقۀ ماشي و شلوار سياه پوشيدهاند. لبۀ جليقهشان قيطان قرمز کشيده شده است. گولاش تمام شده؛ گارسون دلمۀ فلفل سبز با برنج سفيد توصيه ميکند. سهراب رأيش عوض شده و فعلاً چيزی نميخورد؛ فقط يک نوشابۀ پرتقالي ميخواهد و من با يک ليوان آبجو به انتظار دلمه مينشينم. گارسون يک دانه نان کوچک توی بشقاب روی ميز ميگذارد. دستگاه نمک و فلفل و سس سويا روی ميز است. يک تکه نان جدا ميکنم و ميآيم چند قطره سس رويش بريزم، اما شيشه را که برميگردانم سس ميپرد و روی روميزی سفيد ميريزد. با دستمال کاغذی فوراً نم لکه را ميچينم، ولي نقش زرد تندی روی روميزی ميماند. سهراب از کار من خيلي دلخور و نگران شده است. ـ «بابا افتضاحشو درآوردی ها.» ـ «آره، خيلي افتضاح شد، ولي مهم نيست.» ـ «گارسون هم ديد.» ـ «ببيند، مهم نيست. گارسون روزی صدتا از اين چيزها ميبيند.» ـ «حالا ميگه اينها کيان ديگه.» ـ «غلط ميکنه. تازه بگه، ما چرا بايد اهميت بديم؟» سهراب قانع نميشود. يک دستمال کاغذی تميز روی لکه پهن ميکند. بد فکری هم نيست. لکۀ افتضاح آميز کاملاً پوشانده شده، انگار هيچ اتفاقي نيفتاده است. من هم به هر ترتيبي نان را به سس آغشته ميکنم و با آبجو2 ميخورم. دلمۀ فلفل يک قلمبه گوشت چرخ کرده فشرده است که توی دل فلفل سبز تپانده و پختهاند؛ کنارش هم يک کفگير کتۀ شفته شدۀ بد. دلمه را کارد ميبرم و با سس سويا و فلفل سياه ميخورم. بد نيست. لازم شد يک قهوه هم بخورم. قهوهاش داغ و معطر است. خامۀ قهوه توی يک کپسول زرورق کنار فنجان است. سهراب کپسول را برميدارد و توی کيسۀ ناليون، کنار دو تا موز باقيماندهاش ضبط ميکند. توی صورت غذا نوشته است سرويس جزو قيمت است، ولي من پول خرد اضافي را از روی ميز برنميدارم. گارسون تشکر ميکند. چهرۀ سهراب باز روشن ميشود. قضيه به خير گذشته است. کشتي دور زده است و داريم برميگرديم. در خلاف جهت آب خيلي آهستهتر ميرويم. بايد ساعت 8 به وين برگرديم. مناظر ساحلي همانهايي است که فبلاً ديدهايم. تقريباً همۀ آدمها را ديد زدهايم و به همۀ سوراخسنبههای کشتي سرکشيدهايم. بايد روی سينه يا طفر بنشينيم و موزيک جاز گوش کنيم و باز تو نخ آدمها برويم. حلا دستۀ روی سينه تقريباً عوض شده است. جوان بلندبالای قرهني زن باز پيدايش شده و دارد پلکهايش را روی هم فشار ميدهد و ابروهايش را بالا و پايين مياندازد. قرهني را که از دهانش برميدارد و چشمهايش را باز ميکند آدم ديکری است. چشمهايش سبز روشن و چهرهاش گندمگون است. انگار از دنيا پاک بيخبر است. به جای ويلي برانت جوان عينکي ريزهای نشسته است که هيچ اسمي رويش نميشود گذاشت. از همان جوانهايي است که توی خيابان راه ميروند. جوان ريزۀ ديگری با يک «توبا»ی بزرگتر از خودش آمده و خودش پشت سازش قايم شده است. فقط انگشتهايش را ميبينيم که روی دکمههای توبا کار ميکند. صدای توبا از چند دورۀ ماقبل تاريخ کهنتر از ساکسيفون ميآيد و به گوش آدم برای شنيدن بمترين و بدویترين صداها جواب ميدهد. حالا شيشههای خالي آبجو ـ قهوهای تيره با چاپ سياه و سفيد ـ همهجا پخش و پراکنده است. دور و بر جوان کوه پيکر تهسيگار فراواني روی زمين ريخته است. دست ديگران سيگار کم ميبينم. آن مردکۀ جاکش البته پيپ ميکشد. روی صندلي راحتي نشسته و جفت پاهای زن همراهش را روی زانوهای خودش گذاشته است. نيمتنۀ بلوجين بليچ شدهاش را روی دوش انداخته و فراموش نکرده است که يقهاش را بالا بزند. ابروهايش را هم به سبک کلارک گيبل بالا برده است و دارد از پيپ آلبالويي رنگش ذرهذره دود درميآورد. مقداری از موهايي که به زير کاسکتش شانه شده بدون اطلاع او بيرون ريخته است. از براهني و زن دامن چرمي خبری نيست. لابد کابين اختصاصي دارند و رفتهاند بعدازظهر را استراحت کنند. يک زن و مرد جوان که قبلاً توی هوای آزاد روبه روی هم نشسته بودند و با هم حرف ميزدند حالا صندليهايشان را کنار هم چسباندهاند و دارند معاشقه ميکنند. زن جوان و خوشگل است. صورت نرم و رنگپريدهای دارد و چشمهايش درشت و کمرنگ است. موهايش صاف و مشکي رنگ رفته است. مرد خيلي جوان نيست؛ صورتش لاغر و سرخ سوخته است. موهايش جوگندمي است. زن لبهايش را مثل فنجان گرد ميکند و دهن مرد را ميمکد. ساق يک پايش زير جوراب متورم است. بايد باندپيچي شده باشد. پای ديگرش صاف و خوشريخت است، اما خيلي باريک نيست. سراپای اين زن نرم و بياستخوان بهنظر ميرسد. حالا مدتي است توی راهروها پرسه ميزنيم. هوا تاريک شده است و پشت شيشۀ پنجرهها قطرههای باران ديده ميشود. سهراب گرسنه است. از دکّۀ ته راهرو يک نان و دو تا سوسيس داغ و يک قوطي کوکاکولا ميگيرم و با هم ميرويم زير سايبان طفر روی دو تا صندلي راحتي مينشينيم. سهراب سوسيسهايش را ميخورد و آخرين موزش را از کيسۀ نايلونش درميآورد. يک گاز هم به من ميدهد. برميگرديم تو. از جلو دکّه پلکاني به طبقۀ پايين ميرود. مردم تندوتند درآمد و رفتند. زن جواني از کنار من رد ميشود و از پلکان پايين ميرود. روی آخرين پلهها تلوتلو ميخورد ولي نميافتد؛ بعد به راست ميپيچد و ناپديد ميشود. من و سهراب هم از پلهها سرازير ميشويم، بدون آنکه پايين کاری داشته باشيم. سهراب دوپله يکي ميکند و آن پايين منتظر ميايستد. من سهچهار پله مانده به آخر پايم به زه فلزی پله بند ميشود و سکندری ميخورم. سعي ميکنم به اختيار خودم بيفتم، ولي يک وقت ميفهمم که غلتيدهام. روی پلۀ آخر خودم را جمعوجور ميکنم. ناگهان ميبينم زن جوان نارنجيپوشي کنارم زانو زده و دستم را توی دستش گرفته و دارد يک چيزهايي به آلماني ميگويد. زانوی چپم ضرب ديده و بهشدت درد ميکند. ميدانم که قيافهام درهم پيچيده است. زن نارنجيپوش دستم را فشار ميدهد و حرفهايش را تکرار ميکند. سهراب با رنگ پريده جلوم ايستاده است؛ ميگويد: «پاشو ديگه.» زانويم را ميمالم و هرطور که شده از جا بلند ميشوم. از زن تشکر ميکنم و دست سهراب را ميگيرم. شدت درد دارد بهسرعت پايين ميآيد. به سهراب ميگويم که طوری نشده، نگران نباشد. حالا جلو رستوران هستيم. بار مشروبفروشي پنجرهای به بيرون دارد و عدهای جلو اين پنجره از آن دختر مو زعفراني آبجو و قهوه ميخرند. به سهراب ميگويم: «حالا که اين طور شد بايد يک قهوهای بخورم.» سهراب از خنده غش ميکند: «حالا که اين طور شد بايد يک قهوهای بخورم! خوب بخور!» يک قهوۀ داغ ميگيرم و با هم به کنار نردۀ کشتي ميرويم. رودخانه تاريک تاريک است. همان زن نارنجيپوش با زني که نيمتنۀ سفيد پوشيده کنار نرده مشغول گفتوگو است. مترصدم نگاهش به من بيفتد تا دوباره از او تشکر کنم؛ ولي او توجهي نميکند؛ انگار نه انگار. قهوه حالم را جا ميآورد، ولي پايم لنگ است. برميگرديم بالا توی راهرو، دو تا صندلي گير ميآوريم و مينشينيم. خيال ميکنم بايد تا آخر خط همينجا بنيشينم. دستۀ ارکستر طفر در چند قدمي ما بيرون راهرو دارد کار ميکند. درد زانوی من دارد به مورمور نسبتاً مطبوعي مبدل ميشود. جلو ما فضای کوچکي است که يک طرفش دهنۀ پلکان است و يک طرفش دکّۀ ساندويچ و نوشيدني. مردم گرُوگُُر ميآيند و ميروند. قرهني بلند بالا با دو ليوان آبجو به آن سر راهرو ميرود. پشت گردنش را خط اندخته و گوشهايش جدا از کلهاش ايستادهاند. ليوانهايش را هم دور از خودش نگه داشته است. مرد پيراهن نيلي شکم بالشتکي و زنش از پلهها بالا ميآيند و از همان راهرو ميروند. مرد موهايش ژوليده شده و شکمش گندهتر است. دستش را به گردن زنش انداخته و تلوتلو ميخورد. مست و خراب است. پاهايش به هم ميپيچيند و زنش انگار دارد او را به دوش ميکشد. يک زن و مرد رقصکنان از طفر ميآيند و در فضای جلو ما چرخ ميزنند. مرد کوتاه قد و چاق است. زن جوان است و پوست تنش را زير آفتاب يا چراغ قرمز سوزانده است. نيمچکمههای سفيد به پا دارد که به قوزک هر لنگهشان دو تا منگوله آويزان است و با چرخزدن پاها بالا و پايين ميپرند. ناگهان پاهای چکمهپوش به طرف ما ميآيند. سرم را بلند ميکنم: مرد دست دختر را رها کرده است؛ دختر با سر جلو ميآيد و پيشانياش را به پنجره بالای سر ما ميکوبد. پنجره نميشکند. دختر خودش را سرپا نگه داشته است. مرد جوان زودتر جلو ميآيد و او را در بغل ميگيرد. دختر لحظهای وا ميرود، بعد لبخند ميزند و دوباره شروع ميکند به رقصيدن ـ با مرد جوان. وقتي کشتي کنار اسکله پهلو ميگيرد هوا کاملاً تاريک است و قطرههای باران روی شيشۀ پنجره برق ميزند. نوازندگان سازهايشان را جمع ميکنند. در ظرف چند دقيقه بساط ارکستر به چند کيف و جعبۀ جمعوجور مبدل ميشود. ما منتظر فرانتس ميمانيم و آخرين کساني هستيم که از کشتي پياده ميشويم. روی ساحل زمين خيس و هوا خنک است، ولي باران نميآيد. فرانتس ميپرسد ميل داريد يکراست به خانه برويم يا قبلاً سری به يک رستوران بزنيم. ميگويم سهراب خسته است، خيال نميکنم حوصلۀ رستوران را داشته باشد. ميگويد فقط نيم ساعت؛ هر وقت خواستيد ميتوانيم به خانه برويم. ميگويم باشد. رستوران جای روشن و پاکيزهای است. از در که وارد ميشويم بار مفصلي با شيشههای رنگارنگ مشروب جلو ما است. دست چپ سالن کوچکي است با چند ميز پر از مشتری. همين که وارد ميشويم جمعي که پشت ميز درازی کنار ديوار نشستهاند برای ما دست بلند ميکنند: دکتر زرياب، ايوان باکونين، مرد سيبيل قيصری، بيسنواز کله طاس، ويلي برانت؛ کنار دست هر کدام زن جوان يا ميانهسالي نشسته است. روی ميز ليوانهای آبجو و شراب و بشقابهای غذا چيدهاند. فرانتس مرا معرفي ميکند: «يکي از بهترين سرکهسازهای ايران، و پسرش سهراب.» فوراً ابروها بالا ميرود و آثار احترام در قيافهها ظاهر ميشود. فرانتس حضار را هم به ما معرفي ميکند: دکتر زرياب مهندس الکترونيک است؛ بيسنواز معمار است؛ باکونين وکيل دادگستری است؛ فقط ويليبرانت طبّال حرفهای است. ويلي برانت ميگويد اين ـ يعني فرانتس ـ هم بزرگترين دروغگوی وين است، و همه ميخندند. بيسنواز معمار از همه بهتر انگليسي حرف ميزند و چند کلمهای با من خوشوبش ميکند. فرانتس دستور آبجو و املت ژامبون ميدهد. سهراب چند سکه از من ميگيرد و به سراغ يک دستگاه بازی کامپيوتری ميرود که در گوشۀ سالن با چراغهای سرخ و سبزش چشمک ميزند. ميزهای رستوران پر است و مردم مشغول خوردن و نوشيدناند. چهرهها سرخ و دندانها سفيد است. سر ميز ما همه دارند آلماني حرف ميزنند. ناگهان همه از جايشان بلند ميشوند، ولي لحظهای بعد با سازهايشان برميگردند و در مختصر فضای ميان در ورودی و بار بساط ارکستر را برپا ميکنند. ويليبرانت يکي از طبلهايش را با يک سنج روی سهپايه نصب ميکند و پشت دستگاهش روی چارپايه مينشيند. بيسنواز کنار ساز بزرگش سر پا ميايستد. باکونين روی صندلي مينشيند و ماندولينش را روی زانو ميگذارد. دکتر زرياب و فرانتس سرپا قرهني و ترومپتشان را به لب ميگذارند. آناً صدای موسيقي فضای رستوران را پر ميکند. مشتریها با ناباوری به اين ارکستر بادآورده خيره شدهاند. گارسونها و بارمن نيششان گوشتا گوش باز است. آهنگ پشت آهنگ ميزنند. ويلي برانت از صدای طبل و سنج خودش سرمست است. دکتر زرياب با قرهنياش پيچوتاپ ميخورد. فرانتس با خونسردی در ترومپتاش ميدمد. گفتوگوی سر ميزها قطع شده است. فضا پر از صداهای زير و بم است. وقتي که به طرف خانه راه ميافتيم ساعت کمي از نيمهشب گذشته است. ديگر رفتوآمدی نيست. سهراب روی صندلي عقب ماشين خوابش برده است. کف خيابانها همچنان خيس است و باد تندی ميوزد. ميگويم: «عجب بادی ميآيد.» فرانتس ميگويد: «بادهای وين معروف است.» ....................................................................... پانوشتها: 1ـ درواقع هک بود که به جای تام دروغ ميگفت. 2ـ بدون الکل. |
![]() |
| ||
![]() |
![]() |
|||
![]() |