![]() |
![]() |
![]() |
Friday, October 15, 2004
شهروند - شماره ۹۲۹ ۱۵ اکتبر ۲۰۰۴ - جمعه ۲۴ مهر ۱۳۸۳
سعيد هنرمند داستان نويسي ما از آخوندزاده بدين سو، در پيكره ي اصلي، بيش از هر چيز با يك بن مايه كار كرده است. اين بن مايه كه در اين مقاله با اصطلاح "نمايش جهل" آمده، ارتباط مستقيمي با گفتمان عقب ماندگي/تجدد دارد، نيز با راه حل هايي كه در قبال آن ارائه گرديده. در واقع شكل گيري اين بن¬ مايه ناشي از برداشتي خاص از اين گفتمان بوده است. در نوشته ¬ي حاضر تلاش بر اين بوده كه نخست ويژگي هاي عام و خاص گفتمان عقب ماندگي/ تجدد روشن شود. سپس نقش آن در شكل گيري بن مايه اصلي در داستان¬ها نشان داده خواهد شد؛ پس از آن انواع بن مايه هايي كه از اين بن مايه ي اصلي استخراج شده اند آورده در داستان¬ هاي مطرح به وارسي گذارده خواهد شد. قرن نوزدهم دوراني است كه ايران در برخورد نظامي و سپس اقتصادي و صنعتي متوجه عمق عقب ماندگي خود در برابر غرب ميشود. به دنبال آن راه برونرفت از اين معضل و كسب صنعت و دانش و هنر غربي از هدفها و آرمان هاي اصلي جامعه ميگردد. عباس ميرزا، وليعهد فتحعلي شاه، از نخستين كساني است كه در شكست نظامي از روسيه متوجه ي ضعف فاحش نظامي و در پي آن عقب ماندگي صنعتي ايران ميگردد.(۱) راه حلي كه در مقابل اين مسئله ارائه ميگردد، مجهز كردن ارتش با جنگ افزارهاي جديد است. تلاش براي پي ريزي صنايع نظامي از اينجا آغاز ميشود. ناگفته نماند كه شاه عباس نيز، دو قرني پيشتر، در مقابله با قدرت عثماني دست به مدرن كردن صنايع نظامي ميزند و به دلايلي چند كه اينجا مجال سخن از آنها نيست، موفقيتي نسبي نيز به دست ميآورد. بي ترديد عباس ميرزا اين تجربه را پيش چشم داشته است. ديرتر اميركبير با همين هدف و به منظور تربيت كادر فني و صنعتي مورد نياز مدرسه ي دارالفنون را بنيان ميگذارد و به منظور كنترل امور مالي و كمك به صنعتگري در نظام ديواني و اداري كشور تجديدنظرهايي ميكند. اما اين تلاشها به دلائلي تاريخي و اجتماعي که جاي بحثشان در اينجا نيست به شكست مي انجامند و يا نيمه كاره رها ميشوند. از اواخر قرن نوزدهم مسئله ي عقب ماندگي/ تجدد وارد حوزه ي فكري شده بدل به گفتماني فراگير در ميان روشنگران و روشنفكران ميگردد. روشنفكران حاشيه ي حكومت بيشتر خواهان بنيان گذاردن قوانين اداري ميشوند، نمونه ي بارز آنها، امين الدوله نخست وزير مظفرالدين شاه است. وي، چند سال پيش از مشروطه و در دوره ي صدارت کوتاه خود، قوانيني را گرد ميآورد و تلاش ميكند كه با موافقت شاه آنها را به اجرا درآورد، كه البته موفق نميشود. همزمان روشنگران مشروطه ضمن حمايت از اين حركت به طرح و بحث موضوع ميپردازند. بدين ترتيب است كه گفتمان عقب ماندگي/تجدد زاده و محور تعيين كننده و توليدکننده ¬ي اغلب موضوعات و مسائل مطرح ميگردد. با اين تحول، گذشته از راه حل هاي نظامي و اقتصادي، اصلاح يا تغيير دين، فرهنگ، و نهادهاي سياسي ــ اجتماعي نيز از راه¬ حل¬هاي قابل تامل ميشوند. اما خصلت ويژه ي اين بحثها بيشتر متوجه ¬نوعي نگرش يک¬ سويه بود، بدين¬ معني که: 1ــ روشنگران و روشنفکران عقب ماندگي را به عنوان مشكلي عارض (عرضي) مينگريستند و نه پديده ¬اي پيچيده محصول سبک خاصي از حيات اجتماعي و سياسي در ايران؛ 2ــ لاجرم و به دنبال آن نگرش، براي رفع مشکل تنها به ارائه¬ ي راهحل اکتفا مي¬کردند. به سخن ديگر گفتمان يك سويه و بيشتر در رابطه با يك علت(۲) مورد بررسي قرار ميگرفت بدون آنکه عامل¬ هاي خارجي و داخلي از جنبه هاي مختلف اجتماعي، تاريخي و فرهنگي وارد بحث گردد. به¬ عنوان نمونه خواستار حذف خرافات مي¬شدند، بدون آنکه بخواهند عامل توليد آن را در جامعه و فرهنگ شناسائي کرده باشند. از اين رو به جاي طرح موضوع در حوزه هاي فكري مختلف ميبينيم كه ارائه ي معمولاً يك يا نهايتاً دو راه حل است كه مورد توجه قرار ميگيرد. نتيجه ¬ي چنين روشي چيزي نبود جز صدور دستورالعمل از يک ¬سو و بازماندن از مطالعه¬ ي تمام علت ¬ها در يک تصوير همه¬ شمول از ديگر سو. آخوندزاده از نخستين كساني ست كه ريشه ي عقب ماندگي را نتيجه ي ساختار خرافي فرهنگ و دين ميبيند، و براي برون رفت از آن راه حل اصلاح دين را تجويز ميكند. در مكتوبات است كه مي بينيم او معضل را طرح و راه برون رفت از آن را نشان ميدهد. (۳) همزمان در نمايشنامه ها و داستان هايش است كه موانع اين اصلاحات، يعني جهل مردم را پيش چشم آنها ميگذارد مگر متنبه شده دست از خرافات بردارند. از نظر او مانع آگاهي چيزي جز ذهن آلوده به خرافات نيست؛ و براي رسيدن به آن نيز راهي جز نابود کردن خرافات نمي¬ماند. اما اين تنها آخوندزاده نبود كه عقب ماندگي را نتيجه ي جهل و شرط تجدد را در آگاهانيدن مردم ميديد؛ طالبوف، ابراهيم بيگ، ميرزا آقاخان کرماني، اديب ¬الممالک و بسياري ديگر از همين زاويه به مسئله مينگريستند و راه حل پيشنهاد مي¬کردند. از اين رو بايد ريشه هاي اين نگرش و راه حلها را بيشتر در سنت ها و ژرفاي فرهنگي در مفهوم همه¬ شمول گفتمان جستجو كرد، تا در بحث يك يا چند نفر. اين موضوع از جنبه¬ هايي چند قابل اهميت و در ضمن قابل تاييد است: • شيوه ي نگاه به مسئله. در اين نگرش اغلب پديده (phenomenon) را با ساده کردن بدل به موضوع (subject) مي¬کردند و بنابراين به جاي بررسي علت¬ هاي پرسش¬ زاي (problematic) اين پديده در ظرف تاريخي ¬اش، همه چيز در يک درک ساده به راه حلي ساده منتهي مي¬شود، يعني ديدن موضوع تابع يک مسئله يا مشکل (problem).(۴) • علت ارائه ي راه حل به جاي بحث با ويژگي پرسش زائي. • عوامل شكل دهنده به گفتمان. در مورد اول ميبينيم كه تقريبا همه ي روشنگران و روشنفكران بعد از مشروطه بدين گونه نگريسته اند. بخشي از اين تاثير را بايد در نگرش غرب به شرق جستجو كرد و بخشي را در عوامل فرهنگي و اجتماعي داخلي. بيترديد غرب در شكل بخشيدن به گفتمان عقب ماندگي/ تجدد نقش مهمي داشته است، يك نقش عام و يك نقش خاص. نقش عام به بحث و نگاه غرب به شرق به¬ طور کلي بازميگردد. از ديد غرب متمدن، شرق عقب مانده بود چون فرهنگي خرافي با بنيان هايي غيرعلمي داشت. تفاوت هاي فرهنگي و عدم درك اين تفاوت ها از عوامل بسيار مهم در اين نگرش به اصطلاح شرقشناسانه (orientalist) بوده است. غربي فرهنگ خود را جهانشمول و اساس براي همه¬ ي فرهنگ ها ميدانست و ديگر فرهنگ ها را در مقايسه با آن ميسنجيد. اگر شبيه بودند مي پذيرفت وگرنه از آنها به¬ عنوان چيزهايي انحرافي انتقاد مي¬کرد. نمونه ¬اي از اين نگرش را مثلا در مورد شاهنامه مي¬توان يافت. شاهنامه به¬ عنوان يک اثر حماسي نمي¬توانست مورد قبول کامل پژوهشگران غربي قرار گيرد، زيرا به ¬طور کامل خصوصيات تعريفي اين ژانر را در خود جمع نداشت و از سوي ديگر داراي ويژگي¬هاي متفاوت از آثار همسان غربي¬ اش مثلا ايلياد و اوديسه بود. ادوارد براون در اين معني به ¬صراحت سخن مي¬گويد و اذعان مي¬دارد که به ¬رغم نظر بسياري از محققان شاهنامه را اثري تکراري و خالي از هر گونه بدعت هنرمندانه يافته است. (۵) البته در همان زمان شرقشناساني چون اته بودند که اثر فردوسي را مورد تمجيد قرار مي¬دادند، چيزي که هست براون که در اقليت قرار داشت با کمي تعجب از نظر آنها سخن مي¬گويد. گفتمان عقب ¬ماندگي/ تجدد صرفاً تابع شرايط داخلي شکل نگرفته است و عوامل بيروني ــ برکنار از مسئله¬ ي مقايسه ميان ايران و غرب ــ نيز در آن نقش موثر و مستقيم داشته¬ اند که ميتوان آن را در رفتار و نگرش غرب به کشورهاي غيرغربي و از جمله ايران ديد. نکته¬ ي اول اينکه گفتمان عقب ¬ماندگي/ پيشرفت منحصر به ايران نبوده و نيست و ديگر کشورهاي جهان غيرغربي زماني با آن درگير بوده¬ اند و يا هنوز هستند، چه ژاپن قرن نوزدهم و چه هند و ايران قرن بيستم و بيست و يکم. گذشته از آن، اين گفتمان پيش از آن توسط خود غرب و به ¬عنوان فرمول و سياستي توجيه¬ کننده¬ ي رفتار تجاوزگرانه¬ اش نسبت به ديگر کشورها مورد استفاده بوده است. زبان غرب از اين نظر دوره به دوره متفاوت بوده است، مثلاً در قرن¬هاي هجده و نوزده زير سياست "بردن تمدن به کشورهاي عقب¬ مانده" سياست ¬هاي خود را توجيه مي¬کرد. بعدها با عنوان ساختن ملت و مليت (اين فرمول در قبال ايران و ترکيه بعد از جنگ اول به کار گرفته شد(۶) ). سپس اصطلاح عقب¬ مانده جاي خود را داد به عبارت "در حال رشد" و بنابراين کمک به پيشرفت به اين کشورها شد وسيله توجيه سياست¬هاي مداخله¬ گرانه. اين روزها نيز باز فرمول دو قرن اول از نو احيا شده است، ولي با اين تفاوت که امريکا به جاي تمدن قصد دارد دموکراسي براي اين کشورها ببرد آن هم به زور ــ اما در عمل آنچه به مردم اين کشورها ارزاني مي¬کند ديکتاتوري جديد است. (۷) كتاب حاجي باباي اصفهاني اثر جيمز موريه از جمله آثاري است كه با اين نگرش نوشته شده است. در اين اثر فرمول تمدن/ بي¬تمدن از زاويه نگاه غربي به کار رفته است. آثاري چون گذري به هند اثر اي. ام. فورستر و شوايك سرباز پاكدل اثر نويسنده ي چك ياروسلاو هاشك نيز از جمله آثاري هستند كه با اين بن مايه و نگرش نوشته شده اند. گرچه دو نمونه ي آخر تفاوتي ماهوي با اولي دارند. اولي كه در اوايل قرن نوزدهم نوشته شده، دقيقا از ديد يك غربي و با خوار شمردن يك فرهنگ غيرغربي (ايراني) به نگارش درآمده؛ دومي از ديد يك غربي، اما در مقابله با نگرش مسلط غربيها نسبت به هند و فرهنگ آن نوشته شده است. سومي ولي از ديد مردم كشوري مستعمره و توسط نويسنده اي از آن ميان پرداخته شده است. اولي با يك نگاه يك سويه فرهنگ ايراني را در مقابل فرهنگ غربي خوار و كوچك و خرافي نشان ميدهد. دومي تفاوت هاي فرهنگ غرب و هند را نشان ميدهد تا به اين نتيجه برسد كه به رغم تفاوتهاي زياد، هندي نيز داراي فرهنگ و تمدني عميق و قابل احترام است. سومي اما به صورت كنايي (ايروني(irony = تنبلي، حماقت، آز، و ناداني اي را كه مستعمره چي ها به مردم كشورش نسبت ميدادند، در خود آنها به نمايش ميگذارد. اما اين نگرش عام در ايران و كشورهاي مسلمان بدل به عاملي خاص ميشود. اين تاثير شايد بدان گونه كه ربكا جوبين، در مقاله ي جالب خود، مطرح كرده نتيجه ي برخورد نويسندگان معروف به اصحاب دايره المعارف فرانسه با اسلام باشد. بنا به نظر او، نويسندگان دايرة المعارف براي گريز از تكفير كليسا به جاي انتقاد از دين مسيحيت و مظاهر خرافي آن، اسلام و آداب و اعتقادات آن را مستمسك قرار داده اند. از اين روست كه در آثار نويسندگاني چون ولتر و منتسكيو درباره ي خرافات دين اسلام به مطالب فراواني برميخوريم بدون آنکه اشاره¬ اي به خرافات مسيحيان يا اروپائيان شده باشد.(۸) افزون بر اين، يک علت عميق تاريخي نيز وجود دارد: جنگ هاي صليبي؛ که براي صدها سال دو تمدن مسيحي و اسلامي را رو در روي يکديگر قرار داد. مسيحيان که اغلب در موضع ضعيف قرار داشتند داستان هاي فراواني از جهان اسلام ساخته و نقل کرده¬ اند. اغلب اين داستان¬ ها که بعدها با مسئله¬ ي هجوم عثماني ها به اروپا عجين مي¬شود از اسلام و مردم مسلمان تصويري منفي و خوف ¬انگيز ارائه مي¬دهند. تاثيري كه اين نگرش و آثار ميتوانسته روي روشنگران و روشنفكران ايراني آغاز سده ¬ي بيستم بگذارد بسيار است، چه اغلب اين نويسندگان از طريق زبان و آثار فرانسوي با غرب آشنا شده اند. شباهت آثار كساني چون آخوندزاده، جمالزاده و هدايت با نگاه اصحاب دايرة المعارف از يك سو و جيمز موريه از ديگرسو تاثير عميق اين نگرش غرب به شرق و بويژه دنياي اسلام را نشان ميدهد. در كنار اين عامل خارجي بايد به مسئله ي هويت به عنوان يك عامل مهم دروني اشاره كرد. بحران هويت در ايران از دهه هاي سوم قرن نوزدهم رخ نشان ميدهد، گرچه مسئله قدمتي بس طولاني¬ تر داشته که ما ناگزير بايد از آن بگذريم. در حوزه ¬ي ادبيات مسئله¬ ي هويت ايراني در مقابل هويت امت مسلمان نخست و به شکلي بسيار ضعيف در جنبش "بازگشت ادبي" رخ مي¬نمايد. اين جنبش كه در دوره ي فتحعليشاه از صورت محفلي اش خارج و بدل به يك جريان ميشود بيش از هر چيز به سبك خراساني و از رهگذر آن اسطوره ها و تكنيك هاي بيشتر ايراني ــ فارسي و كمتر عربي توجه نشان ميدهد. در نيمه ي دوم قرن اين گرايش بيشتر و بيشتر جنبه ي ناسيوناليستي به خود ميگيرد و با نهضت "سره نويسي" توسط كساني چون مانكجي، يغما و فرهادميرزا به مخالفت و حذف فرهنگ و ادب و زبان عربي مي انجامد. از نشانه هاي قوي اين بحران استفاده ي آگاهانه از زبان، بيرون راندن واژگان و قواعد زبان عربي و جايگزين كردن آنها با معادل هاي فارسي و حتي پهلوي است. پيشنهاد تغيير خط از عربي به لاتين، همچنين، نوشتن دستور زبان فارسي براي نخستين بار همراه با رواج رمانهاي تاريخي از ديگر نمودهاي مشخص اين برخوردهاي آگاهانه با مسئله ي هويت است. استفاده ي آگاهانه از قواعد و واژگان زبان و جستجو براي يافتن ريشه هاي تاريخي؛ نيز، شكوهمند جلوه دادن بخشهاي دلخواه تاريخ، هم نشان از بحران دارد و هم نشان از راه هاي برون رفت از آن. بحران هويت در ايران، به خاطر گرايش يك سويه¬ اش به ايران باستان يا غرب (به ¬عنوان هويت دلخواهي که در آينده مي¬توان بدان رسيد) و نفي هويت موجود با مخالفتها و موافقتهاي افراطي و دوسويه روبرو بوده است، تا آنجا كه در جريان هاي سياسي حاكم نيز با سه گرايش اصلي از آن روبرو ميشويم. 1- گرايش ناسيوناليستي تا حد شووينيسم؛ 2- گرايش مذهبي با دو شاخه ي بنيادگرا و اصلاح طلب؛ 3- گرايش تقليدي از غرب، كه بخشي از آن همراه با گرايش ناسيوناليستي در حكومت هاي قبل از انقلاب حضور داشت، و بخش بزرگتر با گرايش هاي ماركسيستي به مقابله با دو گرايش ناسيوناليستي و مذهبي برخاست. اين سه گرايش در صد سال گذشته هميشه همراه با هم و در مخالفت با يكديگر در صحنه ي سياسي ايران حضور داشته اند، البته با يك تفاوت. تا ده سال پيش در هر سه گرايش، و تا امروز در گرايش مذهبي بنيادگرا كه قدرت سياسي را امروز در دست دارد، راه حل هميشه با شرط حذف ديگر نيروها مطرح شده است. اين راه حل يك سويه نه تنها به انحصار در قدرت سياسي بسنده نكرده كه فراتر از آن حتي خواهان حذف ديگر گرايشها از صحنه ي اجتماعي و فرهنگي بوده است. اما از ده سال گذشته بدين سو کم و بيش شاهد وزش آرام و اندك انديشه هايي هستيم كه با اين نگاه به مخالفت برخاسته ¬اند، اکنون بايد منتظر نشست و ديد کدام نگرش عاقبت بر سرير قدرت مي¬نشيند. اين عوامل همراه با عوامل تاريخي، سياسي و اجتماعي چارچوب گفتمان را شكل داده اند و همزمان موجب شده اند كه گفتمان تنها و تنها به عنوان مسئله طرح گردد و در نتيجه تنها تلاش شود كه راه حلي مشخص و يك بعدي ارائه گردد. راه¬ حل¬هايي که نه به منافع ملي نظر دارد و نه در نهايت فراتر از نظر خود را در ابعاد تاريخي¬ اش در گذشته و در آينده مد نظر دارد. فقدان پاره اي از الگوها در عمق تاريخ نيز به اين شيوه ي ارائه ي راه حل ساده كمك كرده است. نبود سنت بحث برپايه ي يك گفتمان اجتماعي، تا اواخر قرن نوزدهم، از جمله ي آنهاست. پيش از آن اين گفتمان اسطوره ¬اي بود که از جهان، مليت، طبقه و چه و چه تعريف مي¬داد و وظايف انسان را در قبال آنها تعيين مي¬کرد. طبيعي بود که در آن شرايط هويت ملي بيشتر جنبه ¬ي رومانتيک داشت تا واقعي، زيرا برپايه¬ ي منافع ملي نبود. براي همين هم بود که به¬ رغم وجود مجموعه¬ اي به نام ايران تمام ثروت و منابع او به ¬سادگي غارت مي¬شد. نبود تعريف روشن و واقعي از منافع ملي هنوز نيز اندام واره¬ هاي اجتماعي و فرهنگي را رنج مي¬دهد و اين ته¬ مانده¬ ي آن نگرش اسطوره¬ اي است که هنوز حضور قوي و موثر در صحنه¬ ي فرهنگي و سياسي ايران دارد، ارجح دانستن ايدئولوژي بر منافع ملت نمونه ¬ي اين نگرش. در کنار اين عامل، نبود يك الگوي حكومتي متناسب با خواسته ¬هاي دموکراتيک مردم نيز نقش دارد. کورش و آزادي عقايد مذهبي جزو افتخارات ايرانيان امروز است، اما اين رفتار روامدار با وجود آنکه بعد از اسلام نيز در تفکرهاي عرفاني حضور داشته طي قرن¬ها از نهادها و ساختارهاي حکومتي چنان دور افتاده که ديگر کسي به اين پديده حتي در زمينه¬ هاي ادبي و فکري¬ اش هم بها نمي¬دهد. (۹) در مسئله¬ ي نظام مالياتي و عدالت اجتماعي نيز که الگويش را از داستان ¬هاي منسوب به کسري انوشيروان گرفته ¬ايم، باز مي¬بينيم که حکومت ¬هاي جابر و مستبد، و از جمله خود او، آن را بدل به اصلي ضدمردمي مي¬کنند. بدين¬ترتيب است که هيچ الگوي عملي اي بدانگونه که در غرب وجود داشت در فرهنگ و ادب ايران يافت نمي¬شود. به جاي آن زير پا گذاردن احکام دولتي و روامداري سهل¬ انگارانه تا حد بي ¬قيدي، متاثر از تفکرات عرفاني، مي¬شود بخشي از رفتار فردي که به¬ عنوان يک شخصيت الگو در بسياري از داستان¬ هاي معاصر يافت مي¬شود. فقدان يک الگوي حکومتي در ميان داستان¬هاي معاصر، شايد بجز داستان تاتار خندان از ساعدي، از يک سو؛ و حضور شخصيت روامدار، اما ضد هر نوع قانون و قرارداد حکومتي در داستان¬هاي معاصر از ديگر سو اين تاثير عميق را نشان مي¬دهد. فقدان اين عامل و وجود نگرش¬هاي رومانتيک در داستان¬هاي معاصر نمود برجسته ¬اي دارند، حتي آنجا که رئاليست ¬هاي سوسياليست و انتقادي با الگوبرداري از آثار انقلابي روس در اين موارد سخن مي¬گويند. در غرب، اما، دو الگوي تاريخي جمهوري روم و دمكراسي يونان در شكل بخشيدن به ساختار اجتماعي مدرن ياري رسانده ¬اند. براي ما چنين نمونه هاي الگويي وجود ندارد؛ و، همان¬طور که گفته شد، به تنها چيزي كه متوسل ميشويم داستان آزادي يهوديان توسط كورش است. اين نمونه ي تاريخي گرچه بيشتر متوجه رفتار روامدار است تا نظام حكومتي، اما براي ايرانيها تنها نمونه است در بحث درباره ي دموكراسي و نهادهاي اجتماعي آن. نيز عدم ورود اين گفتمان به حوزه هاي فكريي چون فلسفه و حقوق از عوامليست كه باعث شده گفتمان عقب¬ ماندگي در حد يك مسئله و مشكل بماند و روشنفكران و دولتمردان در قبال آن تنها به ارائه ي يك يا چند راهحل يعني نمايش جهل مردم به خودشان و ديرتر آگاه کردن آنها اكتفا كنند. (۱۰) نبود سنت نقد و بحث در حوزه هاي مختلف نظري عامل مهم ديگري است. تقريباً براي چند قرن نخست بعد از اسلام، جامعه پرسش هايي براي طرح و بررسي دارد. از اين رو در اين دوران با آثاري پرسش انگيز سروكار داريم، نمونه ي آن آثار بيروني، ابن سينا، سهروردي و اين اواخر به صورت بسيار ضعيف ميرداماد است، همپاي آن شاهد خلاقيت¬هاي ادبي هستيم كه بي¬ نياز از معرفي ¬اند. اما بعد از آن، و بويژه از زمان مغول که جامعه ¬ي نيم¬ بند هنرمندان و دانشمندان جاي خود را به هسته¬ هاي پراکنده داد، و تا دوره ي قاجار از آن كنكاش و پرسش زائي خبري نيست. از اين رو هنگام شكل گرفتن گفتمان عقب ماندگي/ تجدد از بحث هاي عميق و چند بعد ديگر چندان خبري نيست. بر اين اساس، پاسخ و يا راه حل هاي مشخص و مسلمي كه به گفتمان تجدد/عقبماندگي داده شده ــ و البته، به دليل عدم خصلت پرسندگي و نيز نبود نهادهاي دموكراتيك در سطوح مختلف ــ باعث گرديده كه موضوعات آن به حوزه هاي فلسفي، جامعه شناسي و ديگر دانشهاي اجتماعي و تجربي وارد نگردد و يا در حد مقدمات و اصولي مسلم باقي بماند. فعال نشدن اين حوزه ها باعث شده كه ادبيات، با آن حضور سنتي قوي اش، به عنوان تنها ابزار تجددسازي وارد ميدان گردد و به تنهايي بار آرمانها و خواسته هاي روشنفكران را بر گرده بكشد. ارتباط تنگاتنگ روشنفکران با ادبيات و بويژه ادبيات مبارز ريشه در اين مسئله دارد. اين ارتباط تا آنجا ژرفا دارد که دوره به دوره بسته به شرايط حاکم يکي به دنبال ديگري آمده است. آن زمان که فعاليت ¬هاي سياسي نسبتاً آزاد است ادبيات در پرتو آن بي ¬رنگ و حاشيه¬ اي مي¬شود و آنگاه که فعاليت¬ هاي سياسي ممنوع مي¬گردد کارهاي ادبي رونق مي¬گيرد. مثلاً، مقايسه کنيد دوره ¬ي قبل و بعد از کودتاي بيست و هشت مرداد را. دانش و فلسفه، در ارتباط با گفتمان هاي غرب ــ و البته به خاطر تقليدي بودن، و بي ارتباط با مسائل ايران ــ يا به انتقال غيرفعال بخشهاي ناقصي از دانش و تفكر غرب بسنده كرده يا در گرايش هاي مذهبي فلسفه ي الهي را بازنويسي كرده است. عدم ارتباط منسجم و ارگانيك ميان هنر، ادبيات، فرهنگ و دانش؛ خصلت جزمي و ناپرسشزائي در رابطه با گفتمان هاي غرب؛ نبود فضاي دموكراتيك؛ نبود تفكر انتقادي مزيد بر همه ي علتها، باعث شده كه گفتمان تجدد تنها به صورت يك آرمان (يا روياي دور از دسترس) آن هم تنها در ادبيات طرح گردد. اما اگر ميبينيم كه گرايش مذهبي كمتر التفاتي به ادبيات و هنر نشان داده، از آن روست كه با فلسفه ي الهي خود بيشتر در مقابل جنبش تجددخواهي و تقليد از غرب ايستاده است. اين وضعيت نوعي انحصار بوجود آورده است تا آنجا كه كمتر نويسنده ي مذهبي ميتوانيم يافت كه داستان نويس باشد، اگر هم هست تنها به قصد تذكر وظايف مذهبي مردم بوده است، نمونه اش داستان راستان از آيت اله مطهري. اين انحصار نيز به عنوان يك علت باعث شده كه ادبيات و هنر توسط دو گرايش نخست بدل به جبهه اي در مقابله با سنت گردد. اما چرا ادبيات؟ براي آن ميتوان دلايلي چند آورد كه اينجا به دو دليل مهم بسنده ميكنيم. نخست آنكه: با مسلم ديدن راه حلها، تجددخواهان مطمئن از راه¬ حل¬ها تنها نياز داشتند که مردم را بسيج کنند و طبيعي بود که براي اين کار ميداني جز ادبيات براي طرح و دفاع از راه حلهاي آرماني خود نمي يافتند، زيرا: از يك سو، قدرت استعاره پردازي و مجازسازي هميشه اين امكان را به هنرمندان داده است كه موضوعات را به صورت غيرمستقيم و با واژه ها و نشانه هايي متفاوت طرح كنند. اين امكان از طريق ادبيات در اختيار روشنگران و روشنفكران قرار داشت و طبيعي بود كه ادبيات به عنوان ابزار مورد استفاده قرار گيرد. از ديگرسو، ادبيات كلاسيك، بويژه شعر و داستانسرائي، با جذب و طرح ادبي تمام موضوعات فلسفي، اجتماعي، فرهنگي و اعتقادي عرصه را بر بحث و نقد و ابراز نظر، مگر به صورت مجازي و استعاري، تنگ كرده بود و ناگزير شيوه ي ديگري جز آن مقابل روشنفكران نميگذاشت. دليل دوم اما در دل راه حل هاي ارائه شده نهفته بود. تقريباً اغلب روشنگران عصر مشروطه و روشنفكران ماركسيست و غيرماركسيست دوره هاي بعد در اين موضوع اتفاق نظر داشته اند كه عقب ماندگي جامعه ناشي از جهل، خرافه پرستي و غيرتعقلي بودن بنيان هاي فكري و اعتقادي ما بوده است. اگر از اين زاويه به مسئله نگريسته شود، پاسخ همان خواهد بود كه روشنگران فرموله و در قبال آن وظيفه ي ادبيات را تعيين كردند: نمايش جهل و عقبماندگي، و بعدها افشاي عامل يا عاملان آن به منظور آگاهانيدن مردم. اين راه حل به طور طبيعي جايي جز ادبيات نميتوانست بيابد. زيرا ادبيات كلاسيك ما هميشه بستري بوده براي پند و اندرزهايي که راه سعادت و رستگاري را نشان مي¬دهند. از اين روست كه ميبينيم ادبيات معاصر با وجود استفاده از فرمها و سبك هاي غربي، همچنان به اصل نمايش نمونه و الگوي ايده ¬آل در مقابل غيرايده¬آل وفادار مانده است. مثلاً، بحث در تفاوت ميان شخصيت و تيپ در نقدهاي داستاني پيش و بعد از انقلاب محصول چنين گفتماني بود. دليل سوم خود نتيجه ي يك تحول در فرهنگ و ادبيات غرب است. همان طور كه ادوارد سعيد ميگويد، غرب بويژه در آغاز قرن بيستم دچار گسستگي ذاتي با رابطه هاي نسبي (filiations) در فرهنگ ميشود. غرب مدرن در سنت هاي فرهنگي و فكري رابطه اي زيست شناختي، و غيرانتخابي ميبيند و تلاش ميكند با انتخابي كردن روابط فرهنگي، يعني جايگزين هاي فردي، فرهنگ جزمي غالب را تغيير دهد. بدين ترتيب به ايجاد رابطه اي سببي (affiliation) ميان فرهنگ غالب و گزينشهاي فردي در فرهنگهاي مختلف دست ميزند. اين تحول در ادبيات ما نيز به طور تقليدي موجب گسست فرهنگي و جايگزيني سببي ميشود، اما با يك تفاوت اساسي: غرب به فرهنگ يا فرهنگها به عنوان منبع امكانات مينگرد و با لقاح و پيوند مصنوعي ميان آنها بر غناي فرهنگي خود ميافزايد. حال آنكه در ايران اين تحول با قطع ارتباط با فرهنگ خودي و روي آوردن به فرهنگ غرب، مثلاً در سبكها و تكنيكهاي ادبي آن، به عنوان نمونه ي برتر همراه ميشود. و چون فرهنگ غرب از آن ما نيست كه به عنوان يك امكان به آن بنگريم؛ لاجرم تنها به تقليدي سطحي از آن بسنده ميكنيم. هدايت از معدود هنرمنداني است كه در بوف كور با ديدن فرهنگهاي هند، ايران باستان و اروپاي مدرن، به عنوان منبع امكانات به پيوند مصنوعي دست ميزند و در مقابل، نازائي نسبي درونِ فرهنگ ايراني امروز را به تصوير مي¬كشد. بر اين پايه گفتمان عقب¬ماندگي/ تجدد با دوـ قطبي کردن مسئله و خلاصه کردن کل پديده در علت¬ هاي (خرافات، مذهب، و ديدن فرهنگ تنها از اين زاويه) و عامل¬ هاي آن (ناآگاهي، آخوند، ديکتاتورهاي نادان و خودفروخته) راه حل مشخص خود را توليد مي¬کند. اين نگرش و راه¬ حل در صد سال گذشته همواره کارکرد داشته¬ اند که در گسترده ¬ترين حالت جوانب زير را در بر مي¬گيرند. براي پايان دادن به موضوع (و نه پديده¬ ي) عقب¬ماندگي و رسيدن به يک جامعه ¬ي پيشرفته لازم است که اين عوامل محو و نابود شوند: 1ــ خرافات و موهومات به مردم نشان داده شود تا دست از آنها بردارند. 2ــ عامل¬هاي توليدکننده¬ ي آنها محو شوند. اين عامل¬ها در دوره¬ هاي مختلف بر اين قرار بوده¬اند: خرافات مذهبي (براي آخوندزاده، طالبوف، ميرزاآقاخان و...)، مذهب در مقابل ايرانيت (هدايت)، مذهب در مقابل مدرنيته (مارکسيسم: بزرگ علوي، احمد محمود، گلشيري، و...، و غيرمارکسيسم: چوبک)، به دنبال آن حکومتي که باعث ترويج اين خرافات مي¬شود بايد افشا و در نهايت نابود شود. پس بايد حکومت ضددموکرات و خودفروخته برعليه مردم افشا و سرنگون شود (گلشيري، محمود، درويشيان، براهني، و...) جنبه¬ هاي منفي، عقب¬ مانده و ضدآزادي فرهنگ عريان گردد، بويژه در رابطه با قانون و زن (بيضائي، گلشيري، و بسياري از آثار دو دهه¬ ي گذشته در داخل و خارج کشور). بنا به اين دلايل است كه ميبينيم آخوندزاده در نمايشنامه هايش اين گفتمان و راه برون رفت از آن را در بن مايه ي "جهل/آگاهي" فرمول بندي ميكند. بن مايه اي كه از آن به بعد در ساختار و پي ساخت شعر و داستان فارسي نقش محوري مي يابد؛ و به گونه هايي چند و با پاسخهايي تقريباً همسان و همريشه به كار گرفته ميشود. اما پيش از آنكه تحول و تغييرات اين بن مايه را در داستانهاي معاصر طبقه ¬بندي کنيم اجازه دهيد اشاره¬ وار ساخت كلي اين داستانها را تابع بن مايه "جهل/آگاهي" توضيح دهيم. ساده ترين و اولين نمونهها همانا كارهاي آخوندزاده و آقا محمد تبريزي است. براي آخوندزاده داستان و نمايشنامه تنها به اين خاطر بايد نوشته ميشد كه جهل مردم را به آنها نشان دهد، مگر از اين رهگذر مردم عبرت گيرند و از جهلي كه دچار هستند رهانيده شوند. پس داستاننويسي براي او بخشي از وظايف روشنفکرانه ¬اش محسوب مي¬شد و نه نتيجه ي کنش خلاقانه ¬ي ذهن او در قبال گفتماني مطرح در جامعه. براي او جهل مردم نتيجه ي خرافات بود، از اين رو شخصيتهاي منفي داستانهاي او آدميهايي بودند خرافي كه نادانسته و بنا به اعتقادات خرافي، به خود و اطرافيانشان زيان ميرساندند. در مقابل، شخصيت هاي مثبت آدميهايي بودند "درس روز" خوانده، علاقمند به كسب دانش و هنر غربي، و خواهان آزادي زن از پيچه و حجاب و نه آزادي او در دل تئوري آزادي فردي و حق انتخاب. اگر از زاويه¬ ي دوم بنگريم مسئله تنها يک راه¬حل، يعني بي ¬حجاب شدن، ندارد، بلکه حالت ¬هاي مختلفي را ممکن است موجب شود، مثلاً ممکن است زني بخواهد که پيچه داشته باشد يا زني ديگر بخواهد که لباسي محلي بپوشد، که اگر خواست طبيعي است که جامعه نيز به نظر او احترام بگذارد. اين خواسته ¬ها در فلسفه¬ ي آزادي ¬هاي حقوقي و فردي معتبراند و نه در گفتمان عقب ماندگي/تجدد که پديده را ابزاري مي¬نگرد و در جهت حل مسئله. در گفتمان عقب¬ ماندگي/ پيشرفت، در واقع، محلي براي آزادي ¬هاي مغاير با هدف وجود نداشت و حجاب به ¬عنوان ضدارزش و بي¬حجابي به¬ عنوان ارزش نگريسته مي¬شد. فراموش نکنيم که هنوز هم هستند کساني که اين نگرش را در پديده¬ هاي ديگر اعمال مي¬کنند. مثلاً مدرن بودن را که ارزش است فرضاً در شنيدن موسيقي کلاسيک غربي مي¬بينند. سپس آناني را که علاقه اي ديگر دارند به ¬عنوان ضدمدرن به سخره ميگيرند. عمق اين موضوع در ميان روشنفکران با استفاده از سبک¬هاي ادبي مدرن ــ در معني سبک¬هاي مد روز ــ در مقابل سبک¬ها و سنت¬هاي قديمي هنوز کارآيي دارد. تغيير سبک با تغيير ديدگاه¬ هاي فکري و جهانشناختي در قياس شبيه است به نگرش دوم. هدف آثار آخوندزاده نيز چيزي نبود جز نمايش جهالت هاي آدم جاهل و نشان دادن راه رستگاري از طريق زندگي و رفتار آدم تحصيل كرده. اين شيوه را، به رغم ژانر غربي نمايشنامه، آخوندزاده از سنت حكايتهاي اندرزگون در فارسي گرفته است؛ نيز از شخصيت ملانصرالدين كه در شيوه ي روايت و شخصيت پردازي او شگردهاي كنايي و مجازي براي نمايش حماقت بسيار استفاده شده است. شيوه ¬ي مقابله با مشکل عقب¬ ماندگي و بن مايه اي كه آخوندزاده در داستان نويسي فارسي بنيان ميگذارد، به خاطر ارتباط مستقيم با گفتمان عقب ماندگي/ تجدد که هنوز قوي¬ ترين بحث¬ها را توليد مي¬کند، تا امروز فعال ترين و محوري ترين بن مايه در داستانهاي فارسي بوده است. كمتر داستاني را ميتوان يافت كه دانسته و نادانسته اين بن مايه را بکار نبرده باشد. تغييرات موضوعي در داستان هاي دوره هاي بعد هم، پيش از هر چيز، نتيجه ي توجه به ديگر جنبه ها و ابعاد اين بن مايه بوده است و نه تغييري بنيادين در نگاه به گفتمان يا بن مايه ي اصلي. اين تغييرات موضوعي را ميتوان به پنج دوره و در پنج بن مايه به گونه ¬ي زير طبقه ¬بندي كرد. البته نبايد اين دوره ها را تفكيك شده پنداشت، نيز نبايد چنين پنداشت كه نويسندگان هر دوره تنها با بن مايه ي همان دوره كار كرده اند و يا بن مايه هاي ديگر را ناديده گرفته اند. همانطور كه گفته شد اين بن مايه ها در واقع وجه هايي از همان بن مايه ي اصلي هستند كه به خاطر بسامدشان در آثار يك دهه يا دوره بدينگونه تقسيم بندي شده اند. به عنوان نمونه ساعدي كه در اين تقسيم بندي به دوره ي چهارم تعلق دارد، بيشتر با بن مايه ي دوره ي اول كار كرده. يا هدايت با وجود تعلقش به دوره ي دوم، هم از بن مايه ي دوره ي اول استفاده كرده و هم به بن مايه ي دوره ي پنجم التفات داشته است. بنابراين اين دوره بندي هدفي جز آسانتر كردن بحث ندارد. بن مايه ي دوره ي اول خرافات را ناشي از برداشت غلط از مذهب ميبيند. در واقع بر آن است كه دين آلوده به خرافات شده و ميتوان و بايد آن را پالود. نتيجه آنکه، نشان دادن جهل و خرافاتي كه بلاي فقر و عقب ماندگي را بر سر جامعه و مردم فرود آورده، ميشود هدف. و طبعاً هوشيار كردن خواننده نسبت به امور خرافي و رهائي او از آنها ميشود دليل نوشتن داستان. موضوعاتي كه نقطه ي مقابل خرافات طرح و شرط پيشرفت اجتماعي محسوب ميشوند، از اين قرارند: كسب دانش، عقلائي بودن (در مفهوم تقليدي آن از غرب)، آزادي زنان در كسب دانش و انتخاب شوهر و جز آن. نمايشنامه هاي آخوندزاده، اشعار نسيم شمال، محمدتقي بهار، برخي از چرندوپرندهاي دهخدا، داستانهاي جمالزاده و برخي از آثار هدايت چون علويه خانم، از جمله آثاري هستند كه با اين بن مايه كار كرده اند. ساعدي نيز، گرچه متعلق است به دوره ¬ي چهارم، در آثاري چون پرواربندان از اين بن مايه و ساختار استفاده كرده است. در دوره ي دوم، نه فقط خرافات كه خود اسلام و عرب زدگي به عنوان عاملهاي اصلي عقب ماندگي، جهل و خرافات ديده ميشوند. در مقابل، دو راه حل ارائه ميشود: پذيرش بدون قيد و شرط تمام مظاهر غرب به عنوان يك راه حل، يا پذيرش آنها با اعاده ي هويت ايران باستان به عنوان راه حل دوم. با گرايش اول تقليد از سبكها و ژانرهاي غربي ميشود هدف ادبيات همان¬طور که تقليد از مظاهر فرهنگي مي¬شود هدف مردم؛ و با گرايش دوم بازگشت به دين، فرهنگ و زبان قبل از اسلام به عنوان بخشي از هويت مورد دلخواه وارد ادبيات ميگردد. تركيبي از تكنيكها و سبك هاي داستان نويسي غربي همراه با عناصري از فرهنگ ايران باستان اغلب داستانهاي اين دوره را ميسازند. هدايت در توپ مرواري يا في بعثة الاسلاميه مذهب را به عنوان عامل بدبختي نشانه ميرود و در پروين دختر ساسان يا انيران مثل برخي ديگر از نويسندگان اين دوره تلاش ميكند كه شكوه ايران زرتشتي را مقابل ايران اسلامي به نمايش گذارد. در بوف كور نيز از همين دو نگرش استفاده ميكند، اما با طرح موضوع به صورت پرسش ¬زا (مسئله زا) ابعادي پيچيده و پرسش برانگيز از آن ارائه ميدهد. آثاري چون ستارگان سياه سعيد نفيسي، اشعار شين پرتو، مرقدآقا و حتي شعر "ماخ اولا"ي نيما صبغه اي از اين ديد دارند. نيز برخي از آثار چوبك و آثاري چون اسرار گنج دره جني از ابراهيم گلستان كه بعدها نوشته ميشوند با بن مايه ي اين دوره پديد آمده اند. در کتاب آخر، مثلاً، آدمي "دهاتي" (تيپ برابر با ناآگاه) گنج زيرزميني مردمش را به شهري¬ها (تيپ سرمايه¬ داري وابسته) دلال¬صفت مي¬فروشد و به جاي آن مقداري چيزهاي بي¬مصرف مي¬خرد که به هيچ درد وي نمي¬خورند. خانه¬ اي هم که برايش مي¬سازند چيزي نيست مگر تسخري به تمام جنبه¬ هاي فرهنگي و معماري عقب¬ مانده¬ ي او. در دوره ي سوم، همچنان جهل و مذهب به عنوان عامل عقب ماندگي و ادبار ديده ميشود، اما نخست اينكه منظور از مذهب ديگر اسلام تنها نيست، بلكه همه ي دين¬ها را شامل مي¬شود، دوم اينكه جهل ديگر مفهومي طبقاتي مييابد. بدين صورت كه اين طبقات زحمتكش اند كه در جهل اند و اين طبقات بالادست و حاميان آنها هستند كه آنها را در جهل نگه ميدارند. در اين دوره ماركسيست ها اصطلاح ناآگاهي را جايگزين جهل ميكنند و تعريفي طبقاتي از آن ارائه ميدهند. اين نگاه با رشد بينش ماركسيستي ــ نگاه مسلط روشنفكران آن زمان ــ بن مايه ي اصلي اغلب داستان هاي اين دوره را بنيان ميگذارد. هدف نيز تغيير بنيادي حكومت و قوانين اقتصادي پيش از تغييرات فرهنگي بود، گرچه براي اين تغييرات تنها راه حل همان آگاهي دادن فرهنگي بود ــ پارادوکسي که هيچگاه نتوانست پاسخي روشن بيابد. اين بن مايه، حتي تا امروز، سنگ بناي بسياري از داستانهاي فارسي بوده است. نمونه ي غيرماركسيستي تهران مخوف از مشفق كاظمي به اواخر سلطنت احمد شاه بازميگردد. اين اثر با نگاهي طبقاتي به همان بن مايه ي دوره ي اول ميپردازد، بازنويسي آن را اين اواخر در بامداد خمار هم ميبينيم، البته برعكس تهران مخوف در اين داستان راوي از منظر طبقه ي بالادست جهل و فقر فرهنگي طبقه ي پايين دست را عامل بدبختي و ادبار ميبيند. اما نمونه هاي ماركسيستي را نخستينبار ميتوان در آثار بزرگ علوي، مثلاً "گيله مرد،" و ديرتر در آثار احمد محمود، ساعدي، دولت آبادي، درويشيان، ياقوتي، نسيم خاكسار و... ديد. چوبك نيز با نگاهي غيرماركسيستي در تنگسير و با كمي سهل نگري در سنگ صبور از جهل طبقاتي سخن ميگويد. البته جهل در داستان آخر بيشتر همه شمول است تا طبقاتي ولي به جاي آن فقر فرهنگي با ته رنگي طبقاتي عرضه شده است. دوره ي چهارم تقريباً همزمان با دوره ي سوم آغاز ميگردد. نيز بن مايه، همان بن مايه ي دوره ي سوم است، با اين تفاوت كه تقابل دو نيروي روشنفكر ــ اديب با پليس ــ ساواك چنان برجسته ميگردد كه نيروي زحمتكش (بخوانيد ناآگاه) حذف ميگردد و تنها به عنوان مخاطب روبروي داستان نويس مينشيند. آگاهي دادن همچنان هدف است، گرچه اينجا با افشاگري از اوضاع زندانها و رفتار ساواك و يا مقاومت و حماسه آفريني انقلابيها در مقابل يورشها و بي قانونيهاي نيروهاي امنيتي توام ميشود. چشم هايش علوي از نخستين نمونه هاست. ديرتر برخي از آثار آل احمد، سيمين دانشور، ساعدي، براهني، گلشيري و...، بر اساس اين بن مايه پديد ميآيند. نمايشنامه ي ماه عسل ساعدي، يا داستان "مردي با كروات سرخ"، معصومهاي گلشيري، آواز كشتگان، و چاه به چاه براهني از جمله داستانهايي هستند که با اين بن ¬مايه پرورده شده¬ اند. از انقلاب 57، بدين سو، بن مايه ي اول و دوم بيشتر از جنبه ي فرهنگي مورد توجه قرار ميگيرد. بدين معني كه فرهنگ سنتي و پدرسالار در كل عامل ناآگاهي و عقب ماندگي قلمداد ميشود و فرهنگ سنت ستيز عامل پيشرفت. بي ترديد سانسور حكومت مذهبي در شكل گرفتن اين بن مايه بي تاثير نبوده است، چنانكه سانسور دوره ي شاه در شكل گرفتن بن مايه ي چهارم تاثير داشته است. اما افزون بر آن، داستانها از عرصه ها و طرحهاي كلي تا حدودي بيرون ميآيند و درون خانواده و جمع هاي كوچكتر اين تقابل را نشانه ميروند. سمفوني مردگان عباس معروفي، نمونه اي از تقابل سنت عقب مانده و فرهنگ پيشرفت و آزاديخواهي است كه در يك خانواده به نمايش گذارده ميشود، از اين نظر داستان وامدار ساختار خشم و هياهو¬ي فاکنر است. گرچه ساختار کلي و شخصيت ¬هاي آن هم وامدار اين اثر است. تفاوت تنها در اين است که در اثر فاکنر دختر، کنديس، محور داستان است، حال آنکه اينجا دختر با شوهر رفتن به حاشيه مي¬رود و آيدين، بجاي کونتين، شخصيت محوري مي¬گردد. افزون بر آن معرف تيپ روشنفکر و هنرمند سرکوب شده مي¬شود تا يک شخصيت فردي مستقل با همان مضموني که در بحث ¬هاي پيشين بود. بيضائي نيز در بسياري از آثارش از اين بن مايه استفاده كرده، مثلاً نمايش ميراث، كه قبل از انقلاب نوشته شده، يا فيلمنامه ي طومار شيخ شرزين و پرده نئي. در كنار اين آثار برخي از نويسندگاني هم كه به مسائل زنان پرداخته اند با اين بنمايه كار كرده اند. به عنوان نمونه شهرنوش پارسي پور در طوبي و معناي شب و زنان بدون مردان، يا منيرو رواني پور در دل فولاد. اين نگرش حتي به سينما هم راه يافته است، مثلاً "دو زن" از تهمينه ميلاني دقيقاً برپايه ي جهل سنتي مردان و خواهش پيشرفت زنان ساخته شده است. با اين همه مسئله ي قانون و حقوق زنان پرتو جديدي بر گفتمان عقب ماندگي/ تجدد انداخته است و چنين به نظر ميرسد كه گفتمان و به تبع آن بن مايه هاي داستانها را هم دارد به راه هاي جديد ميكشد. در آغاز به صورت بطئي و با نمايشنامه ي مرگ يزدگرد از بهرام بيضائي. و ديرتر، از زماني كه مبارزه ي قانوني تا حدودي جاي مبارزه ي طبقاتي را گرفت، يعني از سال¬هاي 70 بدين سو. اين روند با طرح حقوق فردي و اجتماعي و نقد قانون به طور عام، و توجه به زن و حقوق او به طور خاص، موجب تغييراتي در زمينه هاي فكري مختلف شده است. حكومت دين، فروپاشي نظام شوروي، و توجه به بحث هاي مدرن و پست مدرن سه عامل مهم در اين بازنگريها بوده اند. اين تحول باعث شده كه مسئله در پاره اي آثار تا حد موضوعاتي چند وجه ارتقاء يابد و در پي يافتن علت هاي عيني به طرح پرسش از زواياي مختلف ميدان دهد. گسترش بحث به حوزه¬ هاي قانون و جامعه¬ شناسي نشان مي¬دهد که بن مايه ¬ي عقب ¬ماندگي مي¬رود که پيچيده ¬تر شود. توليد فلسفه¬ ي حقوق مدني اين بار مي¬تواند مسئله را در ابعاد ژرف ¬تر و پيچيده¬ ترش طرح کند. طبعاً تاثير اين نگرش روي ادبيات زياد خواهد بود. چنان¬که هم¬ امروز مي¬بينيم که داستان¬ هاي زيادي با اين بن ¬مايه زن را به ¬عنوان فردي داراي حقوق و برابر با مرد ديده¬ اند و تنگي حدود قوانين را در مقابل حقوق او به چالش گرفته ¬اند. جمع بندي كنيم، تسري گفتمان عقب¬ ماندگي/ تجدد به حوزه هاي فكري و هنري ديگر، و مهمتر از همه حقوق و قوانين كه فلسفه، تاريخ و هنر را به بازنگري خواهند گرفت، ميرود كه نگاهي نظام¬ مند (systemic) پديد آورد. اين تحول مفهوم تجدد را نيز وارد مرحله اي جديد خواهد كرد و خواسته ها و راه حلهاي مربوط به آن را نيز تبديل به موضوعاتي مطرح، باز و انتقادپذير. ما در آستانه ي اين تحول هستيم و رفتارها و نگرش ها همچنان در ميان دو روش پيشين و جديد در نوسان است. از يك سو، راه حل هاي يكسويه طرح ميشوند، بدون در نظر گرفتن مسئله زائي پديده به طور كلي، و از ديگرسو بحث ها و گفتگوها ميروند كه موضوعات را در ابعاد و زواياي مختلف به وارسي و پرسش گذارند. گرايش دوم باعث شده كه موضوعات در حوزه هاي ديگر، علاوه بر ادبيات، مورد بحث قرار گيرند. همان¬طور که گفته آمد، نشر آثار مربوط به حقوق و قوانين در سالهاي اخير، رشد چشمگير سينما، و حضور زنان در عرصه هاي مختلف نشان از اين تحول دارد. به نظر ميرسد كه با اين تحول داستاننويسي ميرود كه در آينده در بن مايه ها و زاويه ي نگاه، دچار تغييرات جدي شود. توجه به زن و از اين زاويه توجه به مسئله¬ ي عدالت و برابري حقوقي ميان دو جنس از عوامل تعيين¬ کننده در داستان نويسي امروز ايران شده است و بي ¬ترديد در آينده¬ ي نه چندان دور به باز شدن هرچه بيشتر ابعاد گفتمان کمک خواهد کرد. ظهور نويسندگان زن و خواسته هاي فمينيستي در ادبيات هر دو سوي مرز، در اين روند بسيار موثر بوده و خواهد بود. با اين وجود بن مايه هاي مطرح بالا همچنان حضور مسلط خواهند داشت و در ساخت و پي ساخت بنيادي داستانها نقش موثر خواهند داشت و البته با اين مشخصه که ايدئولوژي دارد جاي خود را به فلسفه در معني بحث در وجود تناقض¬هاي موجود ميان حقوق فردي و قوانين حاکم مي¬دهد. در اين مسير بي ¬ترديد برخورد با گفتمان¬ها و مباحث غرب نيز ملموس¬ تر و اصولي ¬تر خواهد شد. اين مقاله پيشتر با عنوان “The Role of the Discourse of Modernity/Backwardness in Motifs of Modern Persian Fiction” در اپريل 2001 در کنفرانس سيرا در دانشگاه تورنتو ايراد شده است. بحث نيز پيشتر در مقاله¬ اي درباره¬ ي آثار گلشيري آمده است، چيزي که هست زاويه ¬ي بحث اينجا کمي تغيير کرده و بر جنبه ¬ي تاريخي و اجتماعي موضوع تاکيد بيشتر گذارده است. براي اين مقاله رجوع کنيد به: "گلشيري در برخورد با گفتمان اصلي و بن¬ مايه¬ هاي داستان¬هاي فارسي" شهروند و نگاه نو 47، 1379. 1ــ نظريه¬ اي بر آن است که ايران از ضعف خود آگاه بوده و تنها با دسيسه¬ هاي انگليس وارد جنگ با آن شده است. 2ــ آن هم از نوع ذهني ¬اش، زيرا بيشتر متوجه¬ ي يک بعد از واقعيت بود و همزمان وجه ¬هاي ديگر آن ناديده گرفته مي¬شد. به¬ عنوان نمونه علت عقب ¬ماندگي را تنها در خرافات ديني مي¬ديدند، در نتيجه تنها راه ¬حل را حذف و يا تغيير دين مي¬ديدند. اما عقب ¬ماندگي تنها ناشي از اين يک پديده نبوده و نيست و حذف و تغيير آن نيز با اراده¬ هايي شخصي امکان ¬پذير و شدني نيست. تجربه ¬ي خود ما، همراه با تجربه¬ ي بسياري ديگر از کشورها اين موضوع را نشان مي¬دهد. 3ــ آخوندزاده. ميرزافتحعلي، مكتوبات، انتشارات مرد امروز 1364. 4ــ پيش از اين در مقاله¬ ي "گلشيري در برخورد با گفتمان اصلي و بن ¬مايه ¬هاي داستان¬هاي فارسي" به اين تفاوت¬ها پرداخته¬ ام، با اين همه دوباره اينجا اشاره مي¬کنم: شايد در يک تعريف ساده بتوان گفت پديده مجموعه ¬اي سه بعدي است و در بررسي بايد جنبه ¬هاي مختلف "درزماني" و"همزماني" (تاريخي ـ¬ـ فرهنگي، اجتماعي ¬ــ سياسي) آن مورد بررسي قرار گيرد. افزون بر آن پديده در زمان نيز تغيير مي¬کند. موضوع، از سوي ديگر، يک¬خطي و يک ¬لايه است و محدود به چارچوب زماني مشخصي جدا از صورت¬هاي ديگرش در گذشته و يا در آينده. تفاوت دو اصطلاح مشکل ¬زا (يا پرسش ¬زا) و مشکل (يا مسئله) نيز از همين زاويه مي¬تواند مورد بررسي قرار گيرد. "مشکل¬ زا" عامل يا عامل¬ هايي است که در پديده دائم توليد مسئله يا مشکل مي¬کند، حال آنکه "مشکل" آن صورت عريان شده از مسئله است فارغ از چهره¬هاي ديگر آن در گذشته و يا آينده¬ ي ممکن. 5ــ بروان، ادوارد. تاريخ ادبيات ايران: از فردوسي تا سعدي، نيمه¬ اول، ترجمه و حواشي از فتح ¬اله مجتبائي، انتشارات مرواريد 1367، صص 205-209. 6ــ بحث ¬هاي آشناي ايجاد ارتش ملي، و جز آن زير اين نگرش مطرح بود. هم¬امروز نيز امريکا دقيقاً با اين سياست رفتار خود در عراق را توجيه مي¬کند. 7ــ نگاه کنيد به وضعيت هاييتي و عراق در اين سال¬ها. 8ــ جهان غرب نيز مانند هر فرهنگ کهني داراي خرافاتي ريشه ¬دار است. برخي از آنها در هاليوود به گسترگي مورد بهره¬ برداري قرار گرفته¬ اند، نمونه ¬اش داستان دراکولا يا خون¬آشام¬هاي ضد مسيح و دين و جز آن. باشلارد در بعضي از کتاب ¬هاي خود به اين موارد اشاره کرده است. نگاه كنيد: Bachelard, Gaston. The Psychoanalysis of Fire, translated by Alan C. Ross, Beacon Press Boston 1964. اين کتاب، تا آنجا که خبر دارم، توسط جلال ستاري به فارسي ترجمه شده است، اما متاسفانه به خاطر نداشتن کتاب نمي¬توانم مشخصات آن را اينجا بياورم. براي بحث جوبين نگاه کنيد: Joubin, Rebecca. "Islam and Arabs through the Eyes of the Encyclopedia: The "Other" as a Case of French Cultural Self-Criticism", International Journal of Middle East Studies, Vol. 23, No. 2, May 2000. 9ــ نمونه ¬ي چنين نگرشي در آثاري چون گلشن راز شبستري، مثنوي مولوي، عطار، حافظ، ترجيع¬ بند هاتف و ديگر آثار به روشني آمده است. براي نمونه به اين شعر از ناصر خسرو (که از قضا متعصب¬تر از ديگر شاعران هم بوده) توجه کنيد: تو مومن و گزيده محمد را /// او کافر و گزيده مسيحا را ايشان پيغمبران و رفيقان ¬اند /// تو دشمني به بيهده ترسا را 10ــ البته عدم تجانس ميان بحث ¬هاي امروز و آنچه در سده¬ هاي گذشته مطرح بوده نيز مزيد بر علت است. در غرب، اما، بحث در مورد آثار افلاطون، ارسطو و سنت توماس همان اندازه اعتبار دارد که بحث درباره¬ ي آثار هايدگر، فوکو، دريدا و هابرماس. در واقع گفتگوي اين انديشه¬ ها فارغ از بعدهاي زماني است که باعث شده غرب بتواند بناي انديشه و کار خود را روي آثار کهن گسترش دهد. هرمنوتيک معاصر، به¬ عنوان روشي پژوهشي، با گذاردن تمام اين پديده¬ ها در يک مضمون تاريخي به نام "رژيم حقيقت" (اصطلاح ميشل فوکو) به تفسير ابعاد گسترده تر از پيش داده است. در ايران برعکس آنچه متعلق به قرن¬هاي قبل است به يکباره کنار گذاشته شده، بي آنکه نقدي خلاق از آنها صورت گرفته باشد. طبيعي است که در اين حالت نتوانيم سنت¬هاي فکري خود را نو کنيم و بجاي آن ناگزير تئوري¬ ها را بيرون از فضاي پرورشي¬شان از غرب عاريه بگيريم، و باز بي¬آنکه توان و ابزار نقد و مقايسه داشته باشيم. به¬ عنوان نمونه در نقد منطق ارسطوئي به بحث سهروردي بنگريد در حکمة ¬الاشراق. آنگاه آثار امروزمان را در همين زمينه به سنجه بگيريد که اغلب، و تا آنجا که خوانده¬ ام، بريده¬ هايي هستند ناقص و نارسا از آثار غربي بدون کمترين تاثير و يا همخواني با جهان امروز ايراني. (شيخ شهاب¬ الدين يحيي سهروردي، حکمة ¬الاشراق، ترجمه و شرح دکتر سيدجعفر سجادي، انتشارات دانشگاه تهران، 1377). همين وضعيت است درباره¬ ي عدالت و انواع آن در آثار کساني چون امام محمد غزالي يا خواجه نصيرالدين طوسي که لاي اوراق کتاب¬هايشان دفن شده¬ و ما در پي تدوين تئوري ¬اي ملموس فقط چشم دوخته¬ ايم به آثار دست اول و دوم غربي. بي ¬ترديد اين آثار مهم و در بحث¬هاي نظريمان لازم¬ اند، اما بدون وجود سنت ملموس و دروني شده¬ ي ديرين چنان است که بي ¬ابزار لازم در تاريکي گام برمي¬داريم. به ¬سخن ديگر سکان هدايت ¬کننده¬ ي انديشه از ما گرفته شده است و ما براي سنجش هيچ معيار و سنجه ¬اي ملموس و واقعي نداريم يا اگر داريم به دلايلي نامشخص و موهوم از آنها بهره نمي¬گيريم و با اين عمل نه تنها خود را خلع سلاح کرده ¬ايم بلکه فراتر از آن، و به قول آمريکائي¬ها، به دست خود گلوله به پاي خود زده¬ ايم. |
![]() |
| ||
![]() |
![]() |
|||
![]() |