![]() |
![]() |
![]() |
Tuesday, June 05, 2007
![]() ترجمه: ابوالحسن نجفی پلکان بلند نبود. من هزاربار پلههایش را شمرده بودم، چه هنگام بالارفتن و چه هنگام پایین آمدن، اما رقم، دیگر در حافظهام نیست. هیچوقت نفهمیدم که باید وقتی پایم روی پیادهروست بگویم یک و وقتی آن پایم روی لبه پله است بگویم دو و همین طور تا آخر، یا اصلا پیادهرو را به حساب نیاورم. بالای پلهها که میرسیدم باز سرهمین قضیه گیر میکردم. از طرف دیگر، مقصودم از بالا به پایین است، عیناً همین طور بود، اغراق نمیکنم. نمیدانستم از کجا شروع کنم و به کجا ختم کنم. این حقیقت امر است. بنابراین به سه رقم کاملا متفاوت میرسیدم و هیچوقت هم نمیفهمیدم کدامش صحیح است. و وقتی میگویم رقم، دیگر در حافظهام نیست مقصودم این است که هیچ کدام از آن سه رقم در حافظهام نیست. البته وقتی در حافظهام یکی از آن سه رقم را، که حتماً آنجا هست، پیدا میکنم فقط همان را پیدا میکنم و نمیتوانم آن دوتای دیگر را از آن به دست بیاورم. و حتی اگر دوتایش را پیدا میکردم باز سومیاش را نمیدانستم چیست. نه، باید هر سهتا را در حافظه پیدا کرد تا بشود آنها را، هر سهتا را، شناخت. این کشنده است، خاطرهها را میگویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همانهایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلا باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکی یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید یک مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. قاعده کار این است. تازه شماره پلهها ربطی به قضیه ندارد. چیزی که میبایست به ذهن سپرد این بود که پلکان بلند نبود و این را من به ذهن سپردم. حتی برای بچه، در مقایسه با پلکانهای دیگر که میشناخت بلند نبود، از بس آنها را هر روز میدید و از آنها بالا و پایین میرفت و روی پلههایشان بازی میکرد، قاپبازی یا بازیهای دیگر که حتی اسمشان را فراموش کرده است. آن وقت این برای مرد بالغ، مرد کاملِ بالغ، چه اهمیتی داشت؟ بنابراین سقوط چندان سخت نبود. در حینی که سقوط میکردم صدای بستهشدن در را شنیدم و این برایم، در عین سقوط، مایه دلگرمی بود. زیرا معنایش این بود که مرا تا توی کوچه تعقیب نمیکنند و چوب برنداشتهاند تا پیش چشم رهگذرها چوبم بزنند. زیرا اگر قصدشان این بود در را نمیبستند بلکه آن را باز میگذاشتند تا اشخاصی که توی دهلیز جمع میشدند بتوانند از کتک خوردن من لذت ببرند و عبرت بگیرند. پس این بار به همین راضی شده بودند که بیرونم بیندازند و خلاص. پیش از اینکه توی گودال راهآب قرار بگیرم فرصت کردم این استدلال را به نتیجه برسانم. در این وضع و حال هیچ چیز مجبورم نمیکرد که فورا بلند بشوم. آرنجم را، عجیب است که یادم است، به پیادهرو تکیه دادم، گوشم را گذاشتم کف دستم و شروع کردم دربارهی وضعم، که برایم نامأنوس هم نبود به فکر کردن. اما صدای ضعیفتر، ولی تردید ناپذیرِ در که دوباره محکم بههم خورد مرا از عالم رویا به درآورد که در آن جا منظرهی دلکشی از گل و گیاه وحشی، که بسیار رویایی بود، داشت نقش میبست. همین باعث شد که سرم را بلند کردم و در حالی که کفِ دستهایم را روی پیادهرو گذاشته و ساقهایم را کشیده بودم. اما این فقط کلاهم بود که از میان هوا چرخ میخورد و آرام به طرف من پایین میآمد. گرفتمش و سرم گذاشتم. آنها، حسب الامر خدای خودشان، آدمهای بسیار درستی بودند. میتوانستند این کلاه را نگهدارند، اما مال آنها نبود، بلکه مال من بود. آنوقت آن را به من پس دادند. اما طلسم شکسته بود. چه جور شرح این کلاه را بدهم؟ و برای چه؟ وقتی که جمجمهام به حد ابعادش رسید، نمیگویم به حد نهایی بلکه به حداکثر، پدرم به من گفت: بیا پسرم برویم کلاهت را بخریم؛ انگار آن کلاه از ازل، در مکانی معین، پیشاپیش وجود داشت. یکراست سراغ کلاه رفت؛ من حق اظهار نظر نداشتم، کلاه فروش هم همینطور. بارها از خود پرسیدهام که آیا قصد پدرم این نبود که مرا خوار بکند و آیا به من حسادت نمیکرد که جوان و زیبا بودم، خوب لااقل شاداب بودم، در حالی که خودش دیگر پیر و آماسیده و کبود شده بود. از آن روز به بعد دیگر اجازه نداشتم که سربرهنه بیرون بروم و موهای زیبای بلوطیام پیدا باشد. گاهی در کوچهی دورافتادهای، آن را بر میداشتم و در دست میگرفتم، اما میلرزیدم. هر صبح و عصر میبایست تمیزش کنم. جوانهای همسنم، که به هر حال گاهگاهی مجبور به حشر و نشر با آنها بودم، مسخرهام میکردند. اما من به خودم میگفتم موضوع کلاه نیست، آنها شوخیهایشان را به کلاه من بند میکنند، به عنوان یک چیز مضحک که سخت توی چشم میخورد، چون آنها ظریف نیستند. من همیشه از کمی ظرافت مردم این زمان تعجب کردهام، منی که روحم از صبح تا شب به جستوجوی خودش در تقلا بود. اما شاید هم از روی مهربانی بوده باشد، از آن نوع مهربانیهایی که مثلا دماغ گندهی آدم قوزی را به جای قوزش، مسخره میکنند. در مرگ پدرم میتوانستم از شر این کلاه خلاص بشوم، دیگر مخالفی نبود، اما این کار را نکردم. ولی چه جور شرحش را بدهم؟ یک وقت دیگر، یک وقت دیگر. بلند شدم و راه افتادم. دیگر نمیدانم چه سن و سالی داشتم. آنچه برایم اتفاق افتاده بود آنقدر مهم نبود که جزو سنوات تاریخی زندگیام به شمار آید. نه گهوارهی چیزی بود و نه گور چیزی. بلکه آن قدر شبیه گهوارههای دیگر و گورهای دیگر بود که سردرگم میشوم. اما گمان نمیکنم اغراق باشد که بگویم در سن کمال بودم، یعنی به اصطلاح در کمال تسلط به نیروهای روانیام. بله، تسلط را که داشتم. به آن سمت کوچه رفتم و برگشتم تا خانهای را که مرا از آن بیرون انداخته بود نگاه کنم، منی که هرگز هنگام رفتن پشت سرم را نگاه نمیکردم. چه زیبا بود! لب پنجرهها گلهای شمعدانی بود. من سالها توی نخ گلهای شمعدانی رفتهام. شمعدانیها خیلی بدجنساند، اما آخر سر توانسته بودم هرکاری که می خواهم با آنها بکنم. درِ این خانه را، بالای پلکان کوچکش را، من همیشه به شدت تحسین کردهام. چطور آن را شرح بدهم؟ درِ بزرگ توپری بود که رنگ سبز به آن زده بودند و در تابستان یک جور نمدزین برآن میگرفتند که خطهای راه راه سبز و سفید داشت با سوراخی که از آن یک کوبهی بزرگ آهن تراش خارج می شد و شکافی داشت به اندازه شکاف صندوق نامهها که یک ورقهی مسی فنردار آن را ازدخول غبار و حشرهها و گنجشکها حفظ میکرد. و دیگر همین. در دو طرف در، دو جرز هم رنگ بود و زنگ خانه روی جرز دست راست قرار داشت. پردهها از ذوقی سلیم حکایت میکرد. حتی دودی که از یکی از لولههای دودکش خارج میشد، دودکش آشپزخانه، انگار با حزن و حرمانی بیشتر از دود خانههای همسایه کش و قوس میآمد و در هوا مستحیل میشد و آبیتر هم بود. در طبقهی سومین و آخرین، به پنجرهام که به شکل موهنی گشوده بود نگاه کردم.چنان رفت و روبی می کردند که نگو. تا چند ساعت دیگر پنجره ها را میبستند و پردهها را میکشیدند و آنجا را ضدعفونی میکردند. من آنها را میشناختم. من حاضر بودم توی این خانه بمیرم. انگار در عالم رویا بازشدن در و خارج شدن پاهایم را دیدم. من بی پروا نگاه میکردم زیرا میدانستم که از پشت پردهها مرا نمیپایند، گرچه اگر دلشان میخواست میتوانستند این کار را بکنند. ولی من آنها را میشناختم. همه توی سوراخهای خودشان رفته بودند و هرکس به کار خود مشغول شده بود. با این حال، من با آنها هیچ کاری نکرده بودم. شهر را درست نمیشناختم، شهرِ محل تولدم و محل اولین قدمهایم در زندگی و سپس همه قدمهای دیگرم که ردِ مرا کاملا محو نکردهاند. آخر من خیلی کم از خانه بیرون می رفتم! گاهگاهی به کنار پنجره میرفتم، پردهها را پس میزدم و بیرون را نگاه میکردم. اما زود به کنج اتاق برمیگشتم، همانجا که تختخوابم بود. من در کنج این هوا احساس ناراحتی می کردم و در آستانهی چشماندازهای بیشمار و آشفته احساس گمگشتگی. اما در آن زمان هنوز میتوانستم، وقت ضرورت، دست به عمل بزنم. اما اول نگاهی به آسمان میکردم، که آن مدد کذایی از آن میآید و در آن خط جادهها مشخص نیست و آدم در آنجا مثل بیابان آزادانه ول میگردد و به هر طرف نگاه میکند هیچچیز نگاه را سد نمیکند مگر حد خود بینایی. برای همین است که وقتی اوضاع خراب است نگاهم را بالا می برم و این کار حتی یکنواخت میشود اما کار دیگری از من برنمیآید، بالا میبرم به سوی این آسمانی که لمیده است، حتی اگر ابری باشد، حتی اگر سربی باشد، حتی اگر بارانی باشد، پشتِ آشفتگی و کورشدگی شهر و ییلاق و زمین فرورفته باشد. جوانتر که بودم گمان میکردم زندگی در میان دشت و دمن خوش است، به صحرای ماه آباد رفتم. فکر و ذکرم دشت و دمن بود و به صحرا میرفتم. صحراهای خیلی نزدیکترِ دیگری هم بود اما صدایی به من میگفت: شما صحرای ماه آباد را لازم دارید، آخر من کمتر به خودم «تو» گفتهام. حتماً عامل ماه در این قضیه بیتاثیر نبود. اما صحرای ماه آباد اصلا خوش آیند نبود، اصلا. من سرخورده و در عین حال آسوده، از آن جا برگشتم. بله، نمیدانم چرا من هروقت که سرخوردهام و البته بارها در اوایل سرخوده ام در همان حال یا حال بعد، احساس آسودگی مسلمی هم کردهام. راه افتادم، چه راه افتادنی. پایین تنهام سفت و سخت بود، انگار طبیعت به من زانو نداده بود و پاهایم در دو طرفم حور حرکتم به نحو غیرعادی از همدیگر فاصله داشنتد در عوض، بالاتنهام گویی براثر یک فعل و انفعال جبرانکننده، مثل کیسهای که آن را سرسری از کهنه پاره پر کرده باشند شل و ول بود و با تکانهای غیر منتظره لگنِ خاصرهام به این ور و آن ور لق لق میخورد. بارها سعی کردهام که این عیبها را رفع کنم، بالا تنهام را راست بگیرم، زانویم را تا کنم و پاهایم را مقابل یکدیگر قرار دهم، زیرا من دست کم پنج شش عیب داشتم ولی همیشه نتیجه یکی بود، یعنی اول تعادلم را از دست میدادم و بعد زمین می خوردم. آدم هنگام راه رفتن نباید به فکرباشد که چکار میکند، مثل نفس کشیدن، و من هنگامی که راه می رفتم به فکر نبودم که چکار میکنم، راه رفتنم همانطور بود که گفتم و چون شروع میکردم به این که ببینم چکار میکنم چند قدمی به طرز نسبتاً مطلوبی پیش میرفتم و بعد زمین میخوردم. بنابراین تصمیم گرفتم خودم را آزاد بگذارم.این وضع، به نظر من، لااقل تا حدودی، معلول نوعی تمایل ذاتی است که من هرگز نتوانستهام خودم را از آن به کلی خلاص کنم و سالهای تاثیر پذیری من، یعنی سالهایی که بر تشکیل شخصیت حاکماند، طبعاً بهای آن را پرداختند، منظورم دورهای است که از اولین افت و خیزها پشت صندلی تا کلاس دهم، که پایان تحصیلاتم بود، تا چشم کار میکند ادامه داشته است. بنابراین من این عادت زشت را داشتم که وقتی در شلوارم بول یا غایط میکردم - و این اتفاق به طور نسبتا منظم اوایل صبح نزدیک ساعت ده یا ده و نیم میافتاد - دلم میخواست حتماً روز را ادامه بدهم و به آخر برسانم، انگار که هیچ خبری نشده است. حتی فکر اینکه تنبانم را عوض کنم یا خودم را به دست مامان بسپارم که از خدا میخواست به من کمک کند از تحملم بیرون بود، نمیدانم چرا، و تا وقت خوابیدن همانطور میپلکیدم، در حالی که محصول وجود لبریزشدهام، داغ و رکیک و متعفن، میان رانهای کوچک یا چسبیده به کپلهایم بود. در نتیجه منجر شد به این حرکات محتاطانه و سفت و گشاد گشاد پاها و این نوسانهای یأسآور بالاتنه، به منظور ایز گم کردن و وانمود کردن که من آدمی لاابالی و خوش احوال و سرزندهام، و واقعی جلوه دادن توضیحاتم دربارهی سفتی کمرگاهم که آن را به پای رماتیسم ارثی میگذاشتم. شور جوانی - اگر چنین شوری داشتم- برسر این کار تلف شد و من آدمی شدم ترشرو و پیش از حد بدگمان و مشتاق جاهای پنهانی و وضع افقی. اینها چاره های بیچاره وار دوران جوانی است و توصیح دهندهی هیچ چیز نیست. پس اشکالی در کار نیست. بیترس، استدلالهای عقلانی را ادامه دهیم، پرده ابهام به قوت خود باقی است. هوا آفتابی بود. در خیابان پیش میرفتم و خودم را تا میتوانستم به پیادهرو نزدیک میکردم. وقتی که به راه میافتم پهنترین پیادهروها هم برایم پهن نیست و من از ایجاد مزاحمت برای مردم ناآشنا وحشت دارم. پاسبانی جلوم را گرفت و گفت: سوارهرو جای سوارههاست و پیادهرو جای پیادهها. خیال میکردی کتاب «عهد عتیق» است. تقریبا عذرخواهی کردم و به پیادهرو رفتم و با تنه خوردنها و تنه زدنهای وصف ناپذیر، بیست قدمی در آن جا پیش رفتم تا لحظهای که مجبور شدم خودم را به زمین بیندازم که مبادا بچهای را زیر دست و پا له کنم. یادم است بچه، زین کوچکی به خود بسته بود با زنگولههایی. لابد خیال میکرد کره اسب است یا چه بسا یابو. دلم میءخواست لهش میکردم من از بچهها نفرت دارم. وانگهی خدمتی هم به او بود، اما از تلافی میترسیدم. همه با هم قوم و خویشاند و همین است که امیدی برایت نمی گذارد. حق بود که در کوچههای شلوغ جادههایی درست میکردند مخصوص این جغلههای کثافت با آن کالسکهها و خروس قندیها و روروکها و بابا و ننهها و ننه جانها و توپها و بادکنکها و خلاصه همه آن خوشبختی کوچک کثافتشان. بنابراین افتادم و افتادنم باعث افتادن یک خانم پیر پر پولک و پر توری شد که حتماً صد کیلویی وزن داشت. از زوزههای او طولی نکشید که عدهای جمع شدند. امیدوار بودم که استخوان رانش شکسته باشد، آخر استخوانِ ران پیرزنها زود میشکند، اما نه آن طور هم، نه آن طور هم. از شلوغی استفاده کردم و در رفتم و زیر لب فحش میدادم، انگار که مظلوم من بودم. البته که مظلوم هم بودم، اما نمیتوانستم ثابت کنم. هیچ وقت بچهها را، شیرخورهها را لینچ نمیکنند. هر کاری هم که کرده باشند پیشاپیش روسفیدند. من حاضرم آنها را با طیب خاطر لینچ کنم. نمیگویم که خودم این کار را میکنم، نه، من آدم خشنی نیستم اما دیگران را به این کار تشویق میکنم و همین که کارشان تمام شد حاضرم یک سور هم به اشان بدهم. هنوز افت و خیز و پیچ و تابم را از سر نگرفته بودم که پاسبان دیگری جلوم را گرفت، عین پاسبان اولی، به حدی که خیال میکردم همان است، به من تذکر داد پیادهرو مال همهی مردم است. انگار مسلم بود که من نمی توانم جزو همهی مردم باشم. بیآنکه لحظهای به فکر هراکلیت بیفتم به او گفتم: یعنی میگوئید توی جوب آب بروم؟ گفت: هرجا که میخواهید بروید اما همه جا را نگیرید. من لب بالاییاش را که دست کم سه سانتیمتر بلندی داشت نشانه گرفتم و نفسم را بر آن دمیدم و این کار رابه گمانم با حالتی طبیعی انجام دادم، مثل کسی که زیر فشار سخت حوادث آه بلندی میکشد. اما یارو خم به ابرو نیاورد. لابد به کالبد شکافی یا نبش قبر عادت داشت. گفت: اگر عرضه ندارید مثل همهی مردم راه بروید بهتر است توی خانهتان بمانید. نظر خود من هم کاملا همین بود و از این که مرا دارای خانهای میدانست هیچ بدم نیامد. در این لحظه، چنان که گاهی اتفاق می افتد، عدهای که تشییع جنازه میکردند از آن طرف ردشدند. معرکهای بود از جنب و جوش کلاهها و پیچ و تاب هزارها انگشت. من شخصا اگر قرار بود علامت صلیب به خود بکشم البته این کار را به شایستگی انجام می دادم: از پایین بینی تا ناف و از پستان چپ تا پستان راست. اما آنها با تماس سریع و نامشخص نوک انگشتهایشان یک جور آدمک چمباتمه زدهای را به صلیب میکشیدند که هیچ وزن و تشخصی ندارد، زانوها زیر چانه و دستها به اطراف رها شده. لجبازترین آدمها ایستادند و چیزهایی زیر لب زمزمه کردند. پاسبانه هم سیخ ایستاد چشمهایش را بست و سلام داد. توی کالسکههای پست سر جنازه، آدمهایی را میدیدم که با حرارت حرف میزدند، لابد صحنههایی از زندگی آن مرحوم یا مرحومه را به یاد میآوردند. به نظرم شنیدهام که زین و برگ کالسکهی نعشکش در این دو مورد فرق دارد، اما هیچ وقت نفهمیدم که فرقشان در چیست. اسبها باد در میکردند و پشکل میانداختند انگار که به جمعه بازار میرفتند، هیچکس را ندیدم که زانو بزند. اما در ولایت ما سفر آخرت زود میگذرد، هرچه هم تند بروی باز به پای کالسکهی آخری، کالسکهی خدمتکارها، نمیرسی، وقفهی بینابینی تمام میشود. آدمها زندگیشان را از سر میگیرند و دوباره وای به حال تو. ناچار برای بار سوم ایستادم. این بار به میل خودم و سوار کالسکهای شدم. لابد دیدنِ کالسکههایی که رد میشدند و پر از آدمهایی بودند که با حرارت بحث میکردند در من خیلی تاثیر کرده بود. جعبهی سیاه بزرگی است که روی فنرهایش قر میدهد و پیش میرود، پنجرههایش کوچکاند، آدم در کنجی چمباتمه میزند و بوی نا میآید. حس کردم که نوک کلاهم به سقف میمالد. کمی بعد دولا شدم و شیشهها را بستم. بعد دوباره سر جایم نشستم و پشتم در جهت حرکت کالسکه بود. داشتم چرت میزدم که صدایی مرا از خواب پراند، صدای سورچی. درِ کالسکه را باز کرده بود، لابد مایوس شده بود که از پشتِ شیشه صدایش را به گوشم برساند. فقط سبیلش را میدیدم. گفت: کجا؟ از نشیمنگاهش عمداً پائین آمده بود تا این را به من بگوید و مرا باش که خیال میکردم که دیگر دور شدهام! به فکر فرو رفتم. در خیالم به دنبال اسم یک خیابان یا بنای تاریخی میگشتم. گفتم: کالسکهتان را میفروشید؟ و اضافه کردم بدون اسب. آخر اسب به چه دردم میخورد؟ اما کالسکه به چه دردم میخورد؟ آیا میتوانستم توی آن دراز بکشم؟ کی غذا برایم میآورد؟ گفتم: باغ وحش. بعید است که در شهرهای بزرگ باغوحش نباشد. اضافه کردم: خیلی تند هم نروید. خندید. لابد از فکر اینکه ممکن است تند به باغوحش برود خندهاش گرفته بود. شاید هم از فکر اینکه کالسکه نداشته باشد. شاید هم از دیدن من، هیئت من بود، که حضورم در کالسکه لابد صورت آن را مسخ میکرد، به حدی که سورچی با دیدن من در آنجا، که سرم در تاریکی سقف و زانویم چسبیده به شیشه بود، چه بسا از خود پرسیده بود که آیا واقعاً این کالسکه مال خودش است، آیا واقعاً این یک کالسکه است. زود نگاهی به اسب کرد و خاطرش جمع شد. اما آیا اصلاً آدم خودش میداند برای چه می خندد؟ به هر حال خندهاش کوتاه بود و این به نظرم دلیل این بود که مسلهی من مطرح نیست. در را بست و از کالسکه بالا رفت و دوباره سر جایش نشست. چند لحظه بعد، اسب راه افتاد. خوب، بله، من آنزمان هنوز قدری پول داشتم. مبلغ مختصری را که پدرم وقت مرگش به عنوان هدیه، بی قید و شرط، برای من گذاشته بود، هنوز از خودم میپرسم آیا آن را از من ندزدیدهاند. بعدش دیگر آن پول را نداشتم. اما زندگیام را، تا اندازهای آن طور که دلم میخواستم میگذراندم. دردسرِ بزرگ این وضع، که میتوان آن را به عدم مطلق امکانِ خرید تعریف کرد، این است که آدم را وادار به حرکت میکند. مثلا بعید است که اگر واقعاً پول نداشته باشد بتواند گاهگاهی در گوشهی پناهگاهش خوردنی برای خود فراهم کند. پس ناچار است که بیرون برود و تکان بخورد، لااقل یک روز در هفته. در این وضع و حال معلوم است که آدم نمیتواند نشانی تابتی داشته باشد. بنابراین بعد از مدتی تأخیر بود که شنیدم دنبال من میگردند، برای کاری که به من مربوط میشد. دیگر نمیدانم از کدام مجرا. من روزنامه نمیخواندم و یادم نمیآید که در آن سالها با کسی حرف زده باشم. مگر شاید سه چهار بار، آن هم در مورد غذا، خلاصه به هر ترتیبی بود خبرش به گوشم رسید. و الا چکار داشتم بروم به دفترخانهی آقای نیدر، عجیب است که بعضی اسمها یاد آدم میماند، و او هم چکار داشت مرا راه بدهد؟ راجع به هویت من پرسوجو کرد. این مدتی طول کشید. حروف اول اسمم را که به طاق کلاهم چسبیده بود نشانش دادم. این دلیل هیچ چیز نبود، اما احتمالات را تقویت میکرد. گفت: امضاء کنید. با یک خطکش استوانهای بازی میکرد که میشد با آن یک گاو نر را از پا درآورد. گفت: بشمارید. یک زن جوان، و شاید فروشی، در این مذاکره حاضر بود، لابد به عنوان شاهد. بستهی اسکناس را توی جیبم چپاندم. گفت: اشتباه میکنید. فکر کردم حق بود از من میخواست پیش از امضاء کردن بشمارم، این شرافتمندانهتر بود. گفت: در صورت لزوم کجا میشود شما را پیدا کرد؟ پایین پلکان، فکری کردم. کمی بعد دوباره بالا رفتم تا از او بپرسم این پول از کجا برای من رسیده است و اضافه کردم که البته حق دارمواین را بدانم. اسم زنی را برد که فراموش کردهام. شایدوقتی قنداقی بودم آن زن مرا روی زانویش گرفته بود و من برایش ناز و ادا آمده بودم. گاهی همین هم کافی است. میگویم قنداقی، چونکه بعداً دیگر وقتش میگذرد، وقت ناز وادا، بنابراین از برکت همین پول بود که من هنوز مختصری داشتم. حیلی مختصر. اگر آن را به زندگی آیندهام تقسیم میکردم اصلاً هیچ نبود ، مگر اینکه پیش بینی من از روی بدبینی بوده باشد. به دیوارهی کالسکه، پهلوی کلاهم و اگر حساب درست بوده باشد، درست پشت سر سورچی کوبیدم. ابری از گرد و خاک از تودوزی بلند شد. سنگی از توی جیبم درآوردم و آنقدر با سنگ کوبیدم تا کالسکه ایستاد. متوجه شدم که حرکت کالسکه، بر خلاف اغلب وسایل نقلیه، پیش از آنکه متوقف شود تدریجاً کند نشد، بلکه یکهو ایستاد. منتظر ماندم. کالسکه تکان تکان خورد. سورچی، بالای نشیمنگاهش، حتما گوش میداد. اسب را انگار با چشمِ سرم دیدم. حالت وارفتهی توقفهای معمولیاش را نداشت. بلکه گوشهایش را تیز کرده بود و مراقب بود. از پنجره نگاه کردم: دوباره راه افتاده بودیم. دوباره به دیوار کوبیدم تا کالسکه دوباره ایستاد. سورچی غرولندکنان از نشیمنگاهش پایین آمد. شیشه را پایین کشیدم تا به فکر بازکردن در نیفتد. تندتر، تندتر بروید. رنگ سورچی سرختر و حتی کبود شده بود. از خشم یا از برخورد هوا هنگام حرکت. به او گفتم کالسکه را برای تمام روز کرایه میکنم. جواب داد که برای ساعت سه بعد از ظهر تشییع جنازه دارد. امان از دست مرده ها. به او گفتم دیگر نمی خواهم به باغوحش بروم. گفتم: دیگر به باغوحش نروید. جواب دادکه برای او فرقی نمیکند کجا برویم به شرطی که خیلی دور نباشد، به علت اسبش. در بارهی فصاحت زبان اقوام بدوی چه حرفها که نمیزنند! از او پرسیدم که آیا رستورانی سراغ دارد. اضافه کردم: شما هم با من ناهار بخورید. من ترجیح میدهم با یک آدمِ آشنا به این جور جاها بروم. یک میز دراز بود که دوتا نیمکت، عیناٍ به یک اندازه، دو طرفش بود. از آن طرف میز، راجع به زندگی و زن و اسبش و بعد دوباره راجع به زندگیاش، زندگی سختی که زندگی او بود، به خصوص به علت اخلاقش، صحبحت کرد. از من پرسید که آیا درست متوجه هستم که یعنی چه، که زمستان و تابستان، زیر آسمان بودن یعنی چه. اطلاع پیدا کردم که هنوز سورچیهایی هستند که کالسکهشان را یک گوشه نگه میدارند و در جای گرم و نرم توی کالسکه مینشینند تا مشتری خودش به سراغ آنها بیاید. سابقاً میشد این کار را کرد، ولی امروز اگر بخواهی آخر عمرت پول وپلهای توی دست و بالت باشد احتاج به روشهای دیکری داری. من وضع خودم را برایش شرح دادم و گفتم جه از دست دادهام و دنبال چه میگردم. هر دومان زورمان را میزدیم تا بفهمیم، تا توضیح بدهیم. او میفهمید که من اتاقم را از دست دادهام و اتاق دیگری لازم دارم. اما از بقیهاش سر در نمیآورد. توی کله اش رفته بود و هیچ چیز نمیتوانست این را از کله اش در آورد، که من دنبال یک اتاق مبله میگردم. روزنامهی شب پیش یا شاید شب پیشتر را از جیبش درآورد و بنا کرد به خواندن آگهیهایش و با یک مداد کوچک، که وقتی به اسم برندگان احتمالی اسبدوانی میرسید مردد میماند، زیر پنج ششتایش خط کشید. حتماً زیر همانهایی را خط میکشید که اگر به جای من بود انتخاب میکرد یا شاید زیر آنهایی که توی همان محله بود، به علت اسبش. بیخود مضطربش میکردم اگر بهاش میگفتم که از مبل و غیرمبل در اتاقم چیزی جر یک تختخواب نمیخواهم و پیش از اینکه حاضر بشوم پایم را توی آن اتاق بگذارم باید همهی اسباب و اثاث دیگر را بیرون برد. حتی میز پای تختخواب را. نزدیک ساعت سه، اسب را بیدار کردیم و دوباره راه افتادیم. سورچی به من پیشنهاد کرد که از کالسکه بالا بروم و پهلوی او بشینم، اما از خیلیوقت پیش، من به فکر داخل کالسکه بودم و دوباره سر جای اولم نشستم. از یک یک خانههایی که زیرشان خط کشیده بود به گمانم منظماً دیدن کردیم. روز کوتاه زمستانی داشت تمام میشد. گاهی به نظرم میرسد که این تنها روزهایی است که من داشتهام، به خصوص آن لحظهای که از همهی لحظهها جذابتر است، لحظهی پیش از محوشدن روز. نشانیهایی را که زیرشان خط کشیده بود، یا بهتر لگویم مثل عوام کنارشان علامت صلیب گذاشته بود. وقتی می دیدیم به درد نمیخورد با یک خط اریب خط میزد. بعد روزنامه را به من نشان داد و پیشنهاد کرد که آن را پیش خود نگه دارم تا مبادا دوباره به سراغ جاهایی که بیهوده به سراغشان رفته بودم. با وجود شیشههای بسته و غژغژ کالسکه و سروصدای عبور و مرور، صدای او را تک و تنها آن بالا روی نشیمنگاه بلندش نشسته بود و آواز میخواند میشنیدم. مرا به تشییع جنازه ترجیح داده بود، و این حال ممکن بود تا ابد ادامه یابد. آواز میخواند « این زن دور از آن دیاری است که قهرمان جوانش در آن خفته است». این تنها کلماتی است که از آواز او به یاد دارم. هر بار که توقف میکرد از نشیمنگاهش پایین میآمد و به من کمک میکرد تا از نشیمنگاهم پایین بیایم. زنگ درِ خانهای را که نشانم میداد میزدم و گاهی در اندرون خانه ناپدید میشدم. یادم است که احساس عجیب و مضحکی داشتم از اینکه دوباره، پس از این همه وقت، خانهای را دور و بر خودم میدیدم. او توی پیادهرو منتظرم میایستاد و کمکم میکرد تا دوباره سوار کالسکه بشوم. دیگر از دست این سورچی به تنگ آمده بودم. دوباره از کالسکه بالا میرفت و ما دوباره راه میافتادیم. در لحظهی معینی این واقعه پیش آمد. کالسکه ایستاد. چرت پاره شد و آماده شدم تا پیاده شوم. اما او نیامد در را باز کند و زیر بازویم را بگیرد. به طوری که مجبور شدم خودم تنهایی پایین بروم. داشت فانوسها را روشن میکرد. من چراغهای نفتی را دوست دارم، گرچه چراغ نفتی و شمع، اگر ستاره ها را استثناء کنم، اولین روشاییهایی است که دیدهام . از او پرسیدم که آیا میتوانم فانوس دوم را من روشن کنم، زیرا فانوس اول را خودش روشن کرده بود. قوطی کبریتش را به من داد، من شیشهی کوچکِ محدب را که روی لولا میچرخید بازکردم، روشن کردم و فوراً بستم تا فتیله، آرام و روشن، در گوشهی گرم خانهی کوچکش، بر کنار از باد، بسوزد. من این لذت را بردم. ما در نور فانوسها چیزی نمیدیدیم مگر طرح مبهم اندام اسب را. اما دیگران آنها را از دور میدیدند، دو لکهی زرد آویخته در فضا را که آهسته حرکت می کردند. وقتی که کالسکه میپیچید، یک چشم سرخ یا سبز را میدیدند. لوزی برجستهی شفاف و تیزی را انگار از پشت شیشهی الوان. آخرین خانه را که بررسی کردیم سورچی پیشنهاد کرد که مرا به یک هتل آشنا ببرد که در آنجا راحت باشم. چه تربیت استواری: سورچی، هتل؛ انگار راستی راستی حقیقت دارد. سفارش مرا که بکند دیگر کم و کسری نخواهم داشت. چشمکی زد و گفت: همهی راحتیها فراهم است. من محل این گفتوگو را توی پیادهرو رو به روی خانهای که تازه از آن بیرون آمده بودم قرار میدهم. زیر نور فانوس، پهلوی فرورفته و مرطوب اسب را و روی دستگیرهی درِ کالسکه، دست سورچی را، که دستکش پشمی داشت، به یاد میآورم. من یک سر و گردن از سقف کالسکه بلندتر بودم. به او پیشنهاد کردم گیلاسی بزنیم. اسب در تمام روز نه چیزی خورده و نه چیزی آشامیده بود. این را به سورچی تذکر دادم و او جواب داد که اسبش چیزی نمیخورد مگر توی اسطبل. اگر موقع کار، مختصر چیزی میخورد، ولو یک دانه سیب یا یک حبه قند، دل درد و دلپیچه میگرفت و دیگر قدم از قدم بر نمیداشت و اصلا ممکن بود باعث مرگش شود. از این جهت هر بار که به دلیلی از دلایل از پیشش دور میشد مجبور بود که به وسیلهی تسمهای آروارههایش را ببندد تا از محبت رهگذران رنجور نشود. پس از نوشیدن چند گیلاس، سورچی از من خواهش کرد که آنها را، یعنی او و زنش را سرفراز کنم و شب را در خانهی آنها بگذرانم. خانهشان دور نبود. حالا که، با استفاده از گذشت زمان فکرش را میکنم میبینم بعید نیست که آن روز سورچی متصل دور و بر خانهاش میچرخیده است. آنها بالای طویلهای، کنج حیاطی، زندگی میکردند. چه موقعیت خوبی، من حاضر بودم با این وضع سر کنم. مرا به زنش، که کپلهای فوقالعاده گندهای داشت، معرفی کرد و از پیش ما رفت. پیدا بود که آن از اینکه با من تنهاست ناراحت است. من حالتش را درک میکردم، اما خودم در این جور مواقع ناراحت نمیشوم. دلیلی ندارد که تمام بشود و یا ادامه پیدا کند. و حال آنکه تمام می شود. به آنها گفتم که میروم توی طویله میخوابم. سورچی اعتراض کرد. من پافشاری کردم. سورچی توجه زنش را به دملی که بر فرق سر من بود جلب کرد، زیرا از روی ادب کلاهم را برداشته بودم. زن گفت: باید این را درآورد. سورچی اسم یک دکتر را برد که برایش خیلی احترام قائل بود و خود او را از تصلب مدفوع نجات داده بود. زن گفت: اگر می خواهد توی طویله بخوابد برود توی طویله بخوابد. سورچی چراغ را از روی زمین برداشت و از پلکانی که به طویله میرفت جلو من راه افتاد، که البته خیلی هم پلکان نبود بلکه نردبان بود، و زنش را توی تاریکی گذاشت. گوشهای کف زمین، روی کاه، یک جل اسب پهن کرد و یک قوطی کبریت هم برایم گذاشت که مبادا وسط شب احتیاج به روشنایی داشته باشم. یادم نیست که اسب در این مدت چکار میکرد. توی تاریکی دراز کشیده بودم و صدای آب خوردنش را میشنیدم، که صدای مخصوصی است، و صدای تاخت و تاز موشها را بالای سرم، صدای خفهی سورچی و زنش را که داشتند از من بدگویی میکردند. قوطی کبریت توی دستم بود. یک قوطی کبریت بزرگِ بی خطر. توی تاریکی بلند شدم و کبریتی زدم. در شعلهی کوتاهش توانستم کالسکه را پیدا کنم، درش را باز کردم، موشها ازش بیرون آمدند. سوارش شدم. همینکه نشستم متوجه شدم که کالسکه تراز نیست. این طبیعی بود، چون سرِ مالبندها به زمین تکیه داشت. بهتر که این طور بود، چون میتوانستم به پشت دراز بکشم و پاهایم، روی نیمکت مقابل، از سرم بالاتر باشد. در طی شب، چندین بار حس کردم که اسب از پنجره به من نگاه میکند و نفسش از توی بینیاش به من میخورد. حالا که بازش کرده بودند لابد حضور من در کالسکه برایش عجیب بود. چون یادم رفته بود جل را بردارم، سردم شد، اما نه آنقدر که بروم جل را بردارم. از پنجرهی کالسکه پنجرهی طویله را بهتر میدیدم. از کالسکه بیرون آمدم. طویله کمتر ازپیش تاریک بود. آخور و تبره و زین و برگ آویخته و، دیگر عرض کنم، سطلها و قشوها را بفهمی نفهمی تشخیص میدادم. به طرف در رفتم، اما نتوانستم بازش کنم. چشم اسب دنبال من بود. مگر اسبها هیچوقت نمیخوابند؟ به نظرم حق بود سورچی اسب را میبست. مثلا به جلو آخور. بنابراین مجبور شدم از پنجره بیرون بروم. کار آسانی نبود. اما چه کاری آسان است؟ اول سرم را رد کردم. کف دستهایم روی زمین حیاط بود، اما کمرم میان چهارچوب گیر افتاده بود و هنوز پیچ وتاب میخورد، بوتههای علف را که گرفته بودم و با دوتا دستم میکشیدم تا بلکه خودم را نجات بدهم یادهم است. حق بود اول پالتوم را در میآوردم و از پنجره بیرون میانداختم. اما حیف که فکرش را نکرده بودم. تازه از حیاط بیرون رفته بودم که چیزی یادم آمد. خستگی. یک اسکناس لای قوطی کبریت گذاشتم، به حیاط برگشتم و قوطی را روی لبه ی پنجرهای که از آن بیرون آمده بودم گذاشتم. اسب دم پنجره بود. چند قدمی که توی کوچه رفتم دوباره برگشتم توی حیاط و اسکناسم را برداشتم. کبریتها را همان جا گذاشتم، مال من نبود. اسب همان طور دم پنجره بود. دیگر از دست این اسب ذله شده بودم، تازه سپیده زده بود. نمیدانستم کجا هستم. به حدس و قرینه، در جهت مشرق راه افتادم تا زودتر روشن بشوم. دلم هوای افق دریا یا بیابان را کرده بود. صبحها که بیرون میآیم به پیشواز خورشید میروم و عصرهایی که بیرون هستم دنبال خورشید میروم، حتی تا پیش مردهها. نمیدانم چرا این قصه را نقل کردم. میتوانستم هم یک قصهی دیگر نقل کنم. شاید هم دفعهی دیگر بتوانم یک قصه ی دیگر نقل کنم. آنوقت، ای ارواح زنده، خواهید دید که آن هم مثل این است. از: گزیدهی داستانهای کوتاه- تهران ۱۳۶۶، نشر پاپیروس |
![]() |
| ||
![]() |
![]() |
|||
![]() |