![]() |
![]() |
![]() |
Tuesday, August 16, 2005
فصلنامه سمرقند-شماره پنجم
دهم سپتامبر پائيز آمده است و تابستان ديگر باز نمىگردد؛ ديگر هرگز تابستان را نخواهم ديد. دريا تيره و آرام است، و بارانى ريز و دلگير مىبارد. امروز صبح كه باران را ديدم، به تابستان وداع گفتم و سلامى كردم به چهلمين پائيزِ زندگيم، كه خود از راه رسيده است و با خود آن روزى را به همراه مىآورد كه گه گاه تاريخش را آرام پيشِ خود تكرار مىكنم،با حرمتى و با هراسى نهان. دوازدهم سپتامبر با دخترك، با آسونسيونِ خردسال كمى پيادهروى كردم. همراه خوبى است كه حرفى نمىزند و فقط گه گاه چشمهاىِ درشت و مهربانش را به سويم مىچرخاند. از مسيرِ ساحل به سمت «كرونس هافن» رفتيم،تك و توك كسانى را در راه ديديم، اما پيش از آن كه با افرادِ بيشترى برخورد كنيم، برگشتيم. بر كه مىگشتيم، از منظرِ خانهام خوشم آمد. چه انتخابِ خوبى كرده بودم! مشرف بر درياىِ خاكسترى، ساده و تيره بر بالاىِ تپهاى كه علفهايش ديگر پژمرده و مرطوب، و باريكهى راهش خيس و نرم است. پشتِ تپه جادهاى مىگذرد، و پسِ آن كشتزارى است، اما به اينها توجّهى ندارم، توجهم فقط به درياست. پانزدهم سپتامبر اين تك عمارتِ فرازِ تپهى كنارِ دريا زيرِ آسمانِ خاكسترى به افسانهاى دلگير و پُررمز و راز مىماند؛ و در اين آخرين پائيزم آن را به همين گونه مىخواهم. امروز بعدازظهر كه كنارِ پنجرهى اتاقِ كارم نشسته بودم، ارابهاى آمده بود و آذوقه آورده بود. «فرانتسِ» پير در پياده كردنِ بار كمك مىكرد، هياهو و سروصداىِ مختلفى بلند بود. قادر نيستم بگويم كه تا چه حددر عذاب بودم. از اين بىتوجّهى به خود مىلرزيدم: دستور دادم كه اين كارها را فقط صبح زود كه هنوز خوابم، انجام دهند. «فرانتسِ» پير فقط گفت: «اطاعت، جناب كُنت!»، اما با ديدگانى ملتهب و پُر از ترس وترديد به من نگاه مىكرد. انتظار نداشتم مرا درك كند. او كه خبر ندارد. مىخواهم روزهاىِ آخرم با روزمرگى و كسالت درهم بياميزد. بيم آن دارم كه مرگ، عاميانه و عادى باشد. مىخواهم كه دور و برم را غرابت و شگفتى گرفته باشد،در آن روزِ بزرگ، در آن روزِ پُرراز كه در راه است در آن دوازدهم اكتبر. هيجدهم سپتامبر در اين روزهاى آخر بيرون نرفتم، تمام وقت روىِ راحتى لميده بودم. نمىتوانستمزياد مطالعه كنم، زيرا كه مطالعه اعصابم را آزار مىداد. فقط دراز كشيده بودم و به بارانىكه مدام و آرام مىباريد، مىنگريستم. آسونسيون بيشترِ وقتها مىآيد، يك بار برايمدستهگلى آورد، چند شاخه علفِ باريك و خيس كه در ساحل پيدا كرده بود؛ وقتى كه بهتشكر بوسيدمش، به گريه افتاد، چرا كه مرا «بيمار» مىپنداشت. وصفناپذير استتأثرى كه از عشقِ لطيف و دردآلودش به من دست داد! بيست و يكم سپتامبر كنارِ پنجرهى اتاقِ كارم نشسته بودم و آسونسيون روىِ زانوانم نشسته بود. به درياىِتيره و گسترده مىنگريستيم و پشتِ سرِمان، در آن اتاقِ بزرگ با درِ بلندِ سفيد و اثاثهقديمى سكوتِ عميقى مستولى بود. موهاى نرم كودك را كه سياه و صاف روى شانههاى ظريفش ريخته بود، آرام نوازشكردم و به يادِ گذشتهها افتادم، به يادِ زندگى پُرتلاطمى كه داشتم، به يادِ كودكيم كه آرام وبىدغدغه بود، به يادِ سرگردانىهايم در گوشه و كنارِ دنيا، و به يادِ دوران زودگذرخوشبختىام. به ياد مىآورى آن موجودِ زيبا و پُرحرارت را زيرِ آسمان مخملى ليسبون؟ دوازدهسال پيش بود كه اين كودك را به تو هديه كرد و در حالى كه بازوانِ لاغرش دورِ گردنتحلقه بود، جان سپرد. دخترك، آسونسيونِ كوچك، چشمهاىِ سياه مادرش را دارد، اما خستهتر و متفكرتر،بخصوص لبهايش درست همان لبهاست، نرمىِ بىنهايت، اما خطوطى محكم، كه وقتىبهم است و تنها لبخندِ محوى بر آن نَقش بسته است، زيباترين حالتها را دارد. آسونسيون كوچكم! گريه مىكنى، زيرا كه «بيمار» مىپندارىام، چه مىكردى، اگرمىدانستى كه مجبورم تركَت كنم؟ آخ، كه اين را به آن اصلاً كارى نيست. اين را بادوازدهمِ اكتبر چه كار. بيست و سوم سپتامبر روزهايى كه بتوانم خود را به خاطراتم بسپارم و غرقِ آنها شوم، اندكاند. چند سالاست كه تنها به روزهاىِ پيش رو فكر كردهام؟ تنها در انتظارِ اين روزِ بزرگ و هولناكبودهام، در انتظارِ دوازدهم اكتبر چهلمين سالِ زندگيم! چه گونه خواهد بود، به راستى چگونه خواهد بود! بيمى ندارم، اما گمانم اين استكه پُر رنج و آرام پيش مىآيد، اين دوازدهم اكتبر. بيست و هفتم سپتامبر دكتر «گوده هوسِ» سالخورده از «كرونس هافن» آمد، با درشكه از جاده آمد و با من وآسونسيون ناهار خورد. دكتر گفت: «جناب كُنت، حتماً بايد تحرّك داشته باشيد، تحرّكِ زياد در هواىِ آزاد. نهمطالعه! نه فكر! نه خيال! راستش به نظرِ من كه شما يك فيلسوفيد،ها، ها!» و رانِ مرغىرا به نيش كشيد. فقط شانه بالا انداختم و از زحمتهايش صميمانه سپاسگزارى كردم. توصيههايىهم به آسونسيونِ كوچك كرد و به اجبار و از سرِ روُدربايستى به او لبخند زد. مىبايستميزانِ داروى «برومِ» مرا افزايش مىداد، شايد كه حالا بتوانم بيشتر بخوابم. سىاُمِ سپتامبر آخرين سپتامبر! ديگر چيزى نمانده است. ديگر چيزى نمانده است. ساعت سهبعدازظهر است، نشستهام و حساب كردهام كه تا شروع دوازدهم اكتبر چند دقيقه ماندهاست. 8460 دقيقه. ديشب را نتوانستم بخوابم، ياد مىآمد و دريا و باران هياهويى داشت. دراز كشيدهبودم و زمان مىگذراندم. فكر و خيال؟ اى واى، كه دكتر «گوده هوس» مرا فيلسوفمىپندارد، اما فكرم خسته است و فقط مىتوانم فكر كنم: مرگ، مرگ! دوّم اكتبر سخت منقلبام، و رفتارم با احساسى از پيروزى آميخته است. گاه كه به فكرشمىافتادم و ديگران، مردّد و مشوّش نگاهم مىكردند، مىديدم كه ديوانهام مىپندارند، ومن با ترديد خودم را امتحان مىكردم. نه! ديوانه نيستم. امروز حكايتِ آن امپراطورفريدريش را مىخواندم كه پيشگويان گفته بودند در «كنارِ گُلها» زندگيش به سر خواهدآمد. امپراطور نه به گلزارى پا مىگذاشت و نه به گلستانى. اما سرانجام پايش به گلزارىرسيد: و مُرد - چرا مُرد؟ پيشگويى فىالنفسه اهميتى ندارد؛ اهميتش زمانى است كه تو را مقهورِ خود كند.چنين كه شد، درست از كار درمىآيد و به حقيقت مىپيوندد. - چگونه؟ و آيا آنپيشگويى كه در من قوّت مىگيرد، كمبهاتر از پيشگويى ديگران در مورد من است؟ و آياآگاهى بى كم و كاست به لحظهى مرگ، پريشان كنندهتر از آگاهى به مكان مرگ نيست؟ آه، ميانِ آدميزاده و مرگ پيوندى هميشگى است! تو مىتوانى با خواست و با ايمانتدر حيطهى مرگ به سر بَرى، مىتوانى بخوانىاش كه به نزدت بيايد. در آن لحظهاى كهپيشِ خود انتظارش را داشتهاى. سوّم اكتبر هرگاه كه افكارم چون آبگير تيرهاى در برابرم گسترده مىشود، و گستردگيش بىانتهابه نظر مىآيد، چون كه در هالهاى از ابهام است، رابطهى اشيأ را مىبينم و به نظرممىرسد كه پوچىِ مفاهيم را درك كردهام. خودكشى چيست؟ مرگِ خود خواسته؟ اماهيچ كس ناخواسته نمىميرد. دست كشيدن از زندگى و تسليم شدن به مرگ ناشى ازضعف است، و اين ضعف همواره يا از جسم است يا از روح، يا از هر دو. تا انساننخواهد، نمىميرد. آيا من اين را مىخواهم؟ حتماً، زيرا كه به نظرم اگر در دوازدهم اكتبر نميرم، كارم بهجنون مىكشد. پنجم اكتبر بىوقفه به آن مىانديشم و همهى هوش و حواسم به آن است. در اين فكرم كه كِى وكجا به اين آگاهى دست يافتم، اما نمىتوانم بر زبانش بياورم! نوزده يا بيست ساله بودمكه مىدانستم در چهل سالگى خواهم مُرد، و روزى كه با سماجت از خودم مىپرسيدم،آن روز چه روزى خواهد بود، روزش را هم دريافتم! و چه نزديك است آن روز، آنقدر نزديك است كه انگار نفسِ سردِ مرگ را احساسمىكنم. هفتم اكتبر باد شدت گرفته است، دريا مىخروشد و باران بر سقف، ضربه مىزند. ديشبنخوابيدم، بارانىام را تن كردم و به ساحل رفتم و بر تخته سنگى نشستم. پشتِ سرم درتاريكى باران بود و تپهاى با عمارت تيرهرنگ كه در آن آسونسيونِ كوچك خواب بود،دختركم آسونسيون! پيشِ رويم دريا كفهاىِ تيرهاش را تا پيشِ پايم مىغلطاند. تمامِ شب را به پيش رويم خيره مىنگريستم و گمان داشتم كه مرگ يا پس از مرگبايد چنين باشد، همه جا تاريكىِ بىنهايت و پرهياهو. آيا در آنجا فكرى، گمانى از منبجا مىمانَد كه تا ابد به آن هياهوىِ دركناپذير گوش كند؟ هشتم اكتبر مىخواهم زمانى كه مرگ از راه رسيد، از او تشكر كنم زيرا كه پايان مىگيرد و ديگرنيازى به انتظار ندارم. سه روزِ كوتاه پائيزى، و سپس تمام! چقدر منتظرِ آخرين لحظهام، آخرِ همهى لحظهها! آيا اين لحظه مىتواند لحظهى شوق و لحظهى حلاوتِ غيرقابلِ وصفى باشد؟لحظهى اوجِ لذت؟ سه روزِ كوتاهِ پائيزى، و مرگ مىآيد، به اتاقم مىآيد - چه رفتارى خواهد داشت؟گلويم را مىگيرد و خفهام مىكند؟ و يا دستش را در كاسهى سرم فرو مىبَرَد؟ - اما فكرمىكنم كه مرگ بزرگ و زيباست، با شكوهى ديدنى! نهم اكتبر آسونسيون روىِ زانوهايم نشسته بود كه به او گفتم: «اگر تا چند روز ديگر، به هرعلّتى، تركت كنم، چه مىكنى؟ خيلى غصه مىخورى؟» سرِ ظريفش را به سينهام ماليد وبه تلخى گريست - بغض گلويم را گرفته است. تب هم دارم. سرم داغ است و لرزممىگيرد. دهم اكتبر اينجا بود، ديشب پيشم بود! نه ديدمش و نه صدايش را شنيدم، اما با او حرف زدم.مسخره است، رفتارِ يك دندانپزشك را داشت! گفت: «بهتر است تمامش كنيم.» اما مننمىخواستم، مقاومت كردم، چند كلمهاى گفتم و روانهاش كردم رفت. «بهتر است تمامش كنيم!» چه طنينى داشت! تا مغزِ استخوانم لرزيد. صريح،كسالتبار، عاميانه! هرگز نوميدى را چنين سرد و پُر سُخره احساس نكرده بودم. يازدهم اكتبر (ساعت يازده شب) مىتوانم درك كنم؟ اوه! باور كن مىتوانم! نيم ساعت پيش كه در اتاقم نشسته بودم، «فرانتسِ» پير آمد؛ مىلرزيد و مىگريست.گفت: «خانم كوچك، دخترك! آخ، بيائيد، زود!» - و من زود رفتم. گريه نمىكردم. تنها هراسِ سردى سراپايم را گرفته بود. دخترك روىِ تخت درازكشيده بود، موهاىِ سياهش صورتِ كوچكِ رنگ پريدهى پردردش را قاب گرفته بود.كنارش زانو زدم، نه كارى كردم. نه فكرى - دكتر «گود هوس» آمد. گفت: «حمله قلبى است»، و سرى تكان داد كه اِنگار انتظارش را داشته است. اين موجودِ كودن و ابله طورى رفتار مىكرد كه اِنگار از پيش خبر داشته است! اما من - آيا توانستم واقعه را درك كنم؟ هنگامى كه با او تنها شدم - بيرون باران و درياهياهو داشت و باد در لولهى بخارى مىناليد - مُشتى روى ميز كوبيدم، در آن لحظه همهچيز را مىدانستم! بيست سالِ تمام مرگ را به روزى فراخواندهام كه يك ساعتِ ديگرشروع مىشود، و در من، در اعماقم چيزى هست كه مىداند كه قادر نيستم اين طفل راتنها رها كنم. من نمىتوانستم پس از نيمه شب بميرم. حال آنكه بايست مىمُردم! اگرمىآمد، باز هم مىراندمش: پس او ابتدا به سَر وقتِ طفل آمده است، زيرا كه بايد بهآگاهىِ من و به ايمانِ من سَرْبسپارد. من بودم كه مرگ را به كنار بسترت راندم؟ من بودم كه تو را كُشتم، آسونسيونِ كوچكمرا؟ آخ چه كلماتِ حقير و درشتى براىِ امرى چنين پُررمز و راز و ظريف! بدرود! بدرود! شايد در آن سوى، فكرى، گمانى از تو را بازبيابم. ببين: عقربه جلومىرود، و اين چراغ كه صورت كوچك زيبايت را روشن كرده است، به زودى خاموشمىشود. دستِ سرد و كوچكت را به دست مىگيرم و منتظر مىمانم. ديگر چيزى نمانده است كه به سراغم بيايد، و من فقط سر تكان مىدهم و چشمها رامىبندم. و صدايش را مىشنوم كه: «بهتر است تمامش كنيم...» |
![]() |
| ||
![]() |
![]() |
|||
![]() |